تبلیغات
حضرت محمد صلی الله علیه و آله

قادر شدن پشه بر پیل

قادر شدن پشه بر پیل


 

گزیده ای از حمزه نامه




 
گرفتن امیرالمومنین حمزه، مقبل حلبی راو رفتن امیر در یمن و مسخر كردن یمن
حمزه نامه ها داستان های قهرمانی عموی پیغمبر اسلامند كه سند محكمی ندارند. این متن ها از نظر تاریخی معتبر نیستند ولی از نظر داستانی مهمند و در دوران خودشان مخاطبان زیادی را از شرق تا غرب بلاد اسلامی جذب كرده اند. آدم باسوادی قصه را برای شنوندگان مشتاق تعریف می كرد و هر جایی كه لازم می شد نفس قصه را نگه می داشت و آن را نیمه تمام می گذاشت تا شبِ بعد.
حمزه نامه نسخه های متعددی دارد كه خصوصیات بومی جاهایی را كه در آنها نوشته می شده به خود گرفته و جز زبان های فارسی و عربی وارد و به مالایی و جاوه ای هم نوشته شده . مخاطب محوری این داستان ها از انتخاب شخصیت قهرمان داستان شروع می شد كه حمزه سیدالشهداء بود و مورد وثوق شیعه وسنی و تا طرح گسترده داستان پیش می رفت كه به هیچ ساختی وفادار نبود ودر گستره داستان های رزمی ، خرده داستان های متفاوتی از داستان های معمایی تا داستان های عاشقانه و رمزی را جا می داد.در واقع این داستان ها متنی تام و تمام شده برای روخوانی نبودند، بیشتر نقشه ای بودند برای قصه گویان تا با فصاحت وقصه پردازی ، داستان ها را فربه كنند. هر خواننده خود نویسنده داستان ها بود بنابراین با هر بار خواندن ، متنی جدید ساخته می شد كه شباهتش تنها در ریختار قصه ها بود.
روایت ها با «بعده ها» و «اكنون» و «آمدیم در حكایت فلان» به هم وصل می شد و چند حكایت می توانست موازی هم در چند جا و زمان مختلف پیش برود و البته تمام مقدمات و موخرات قصه ها چه واقعیت تاریخی داشت چه هیچ سند روایی محكمی نداشت ، همه تعلیق هایی بودند برای رسیدن به صحنه ای رزمی كه خواننده را درگیر داستان های قهرمانی حضرت حمزه می كرد. ذكر جزئیات داستانی در صحنه نبردها كه پر از صحنه های كند زد و خورد وجلوه های ویژه است ، خواننده را برای دنبال كردن ماجرا نگه می دارد.
همه این توجه به مخاطب هاست كه هنوز حمزه نامه ها را خواندنی می كند و البته توجه نویسنده امروزی را جلب می كند كه چطور می شود با خواننده رابطه ای دو طرفه داشت.
چنین آورده اند كه رئیسان مكه خراج ولایت در یمن می رسانیدند و آن پادشاه خراج تمام عرب در پایه تخت نوشیروان بن قباد شهریار می رساند .چون ایام آن آمد كه مال از مكه در یمن برند ، جمله رئیسان یكجا شدند و گفتند: «برابرِ مال كه را فرستیم؟» ایشان را اتفاق افتاد كه عباس و ابوطالب هر دو خراج در یمن برند. این خبر از جایی عمروامیه(1) شنید. درون بارگاه درآمد ، بر حمزه گفت :«ای امیر ، خبر داری كه برادران تو خراج مكه در یمن می برند؟»
امیر گفت : «ای عمرو، پس حیات ما چه بود كه از ولایت ما خراج دیگری ستاند. بیا تا ماهم دنباله برویم!»
اكنون عبدالمطلب جمع خلایق را منع كرده بود كه كسی نام خراج بر حمزه و بر عمروامیه نبرد.
پس امیر برپدر آمد و گفت با پدر : «برادران كجا می روند؟»
خواجه گفت : «برای سودا را در یمن می روند.»
امیر گفت : «من هم برابرِ ایشان خواهم رفت .»
خواجه گفت : «ای فرزند ، تو هنوز مرد نه ای و گرم و سرد نچشیده ای ، تو را سال دیگر خواهم فرستاد.»
امیر آن زمان هیچ نگفت كه برادران روان شدند. امیر بر عمروامیه گفت : «بیا ما در عقب ایشان [روان] شده برویم.» پس امیر تمام اسلحه پوشید و بر خنگِ(2) اسحاق نبی سوار شد و عمروامیه و راه یمن پیش گرفتند و عقب برادران می رفتند ، منزل به منزل ، مراحل به مراحل راه می بریدند و در راه یمن بود مردی از شاهزادگان حلب كه با چهار هزار سوار راهزنی می كرد و او را مقبلِ حلبی می گفتند . مقبل شنید كه قافله ای از مكه می آیند و سر راه بگرفت و بایستاد ، ماندند . پس مقبل بر ایشان زور آورد ، یك پاس جنگ دادند بعد تمام قافله بشكستند و عباس و ابوطالب احتراز كردند و راه مكه پیش گرفتند.
مقبلِ حلبی تمام خراج و اسباب [را] برد و چند آدمی را اسیر كرد.در این حالت امیر و عمروامیه از پیش پیدا شدند. عباس تمام كیفیت بر ایشان بگفت . امیر فرمود: «بازگردید و راهزن یمن مرا بنمایید.» پس جمله خلایق اهل عرب كه گریخته بودند ، برابر ِ امیر بازگشتند و روان شدند تا بر آنجا برسیدند كه مقبل حلبی بدید كه یك سواری غرق آن و پولاد و یك پیاد بوالعجب پیدا شدند. مقبل در لشكر خود گفت كه عربیان گریخته باز آمدند و یك سواره و پیاده برابر آوردند تا با ما جنگ كنند.
پس فرمود كه فوج راست كنند. به فرمانِ او فوج ها راست كردند و میدان بیاراستند كه كدام مرد آهنگ میدان كند و یا كدام مرد نام خود را عیان كند. امیر خواست تا در میدان رود . عمروامیه گفت : «ای پهلوان ، قدری قرار گیر و تماشای ما كن . این سخن گفت و ناپیدا شد ودر پلك زدن در میدان درآمد و ایستاده شد.»
مقبل مردی را بدید كه قبای نمدی سرخ پوشیده و كلاه نمدی پنج گزی بر سر نهاده ، دم روباهی درسر كلاه نصب كرده ، همیشه در گشت بود و كمان چوبین در كتف آویخته و انبانی در [شانه] حمایل كرده و چند تیر بی پر و بی پیكان در كمر زده و سپر كاغذ پس دوش آورده. چون مقبل حلبی و لشكر او آن چنان پیاده بوالعجب را بدیدند در خنده شدند. پس مقبل گفت: «یك سوار برود و این پیاده بوالعجب را زندهبگیرد و پیش من آرد.»
به فرمان او از جمله چهار هزار سوار یك پهلوان روی در میدان كرد ، برابر عمرو امیه ایستاد. عمرو گفت : «ای دزد ، حمله بیار!»
سوار حلبی بخندیدو گفت : «حمله من چونه رد خواهی كرد؟ اول تو حمله بیار!»
عمروامیه گفت : «پیشدستی نكنیم . اگر مردی حمله بیار!»
آن سوار دست بر كمان برد و تیر در شست پیوست . عمرو امیه سپر كاغذ پیش آورد. تمام لشكر حلبی در خنده شدند. حلبی گفت : «ای مسخره ، تیر من بر این رد خواهی كرد؟!»
عمروامیه گفت : «این زن ، اگر مردی برین سپر تیر برسان!»
سوار حلبی تیر بر عمرو امیه فرستاد و به وقت گذشتن تیر عمروامیه دو پای خود به زمین زد و چهل گام در هوا رفتو به وقت فرود آمدن بیدبرگ بر سینه آن سوار چنان زد كه از پشت بیرون كرد!
مقبل دید كه آن سوار در دوژخ رفت . پس دست بر دست زد و گفت : «دیدید كه این پیاده چه بلا كرد!»
سوار دیگر فرستاد. آن سوار هم تیر بر عمروامیه زد . عمروامیه جست زده در سوی دیگر افتاد . تیر او خطا شد . پس عمروامیه تفك بكشید و غلوله در دهان انداخت و به چشم آن سوار چنان زد كه یك چشم كور كرد. تا آن مرد چشم بگیرد، بر جست و بیدبرگ(3) در سینه اوبزد . او نیز پهلوی یار خود غلتید. مقبلِ حلبی حیران بماند. گفت : «این چه می شود؟ پس مقبل حلبی خود در میدان آمد.» چون امیر مقبل را بدید عمرو امیه را گفت : «ای دوستِ جانی ،تو كار خود تمام كردی . اكنون بازگرد كه نوبت من است .»
عمروامیه از میدان بازگشت . پهلوان خنگ اسحاق نبی را بر كرد و جولان نمود و گفت : «ای دزد ، مگر تو خبر نداری كه عقب این قافله من می آیم؟!»
مقبل حلبی گفت : «ای سوار ، نام چه داری، بگوتا بی نام كشته نگردی!»
امیر گفت : «مرا حمزه عبدالمطلب گویند و من پسر رئیس مكه هستم.»
مقبل گفت : «گر هزار جان داری یك از من سلامت نبری!»
پهلوان گفت : «ای دزد ، فضولی بگذار و حمله بیار تا چه داری!»
مقبل دست بر كمان زدو قبضه طیار گوشه و شنگرف (4) مالیده و آفتاب خورده بود.تیری خدنگ (5) ، زِرنگِ عقاب پرِ یازده مشتی در بحرِ كمان پیوست و بر امیر رها كرد. پهلوانِ جهان ، خسروِ گیهان و تاج بخشِ سلطان ، عمِ رسولِ آخرِ زمان ، تیر او را بر سپر گرفت . تیر سپر چون كاغذ درید و خواست در سینه رسد، [امیر] جهانگیر به هنری كه داشت رد كرد و تیر مقبل به دو انگشت بگرفت و پیش مقبل فرستاد.
مقبل چون آن هنر از امیر بدید آفرین بر امیر كرد و سوگند خورد تا آنكه من تیر فرستادن آموخته ام هیچ آفریده بنی آدم تیر مرا رد نكرده است . بعد تیغ كشیده بر سپرامیر بزد. چهارانگشت تیغ در سپر بنشست . پهلوان سپر را چنان گردانید كه تیغ مقبل بشكست؛ مشتِ تیغ در دست او بماند. آن مشت روی امیر حواله كرد ، پهلوان به اشارت تازیانه رد كرد ، مشت در خاك افتاد. عمروامیه بدوید آن مشت را برداشت و در انبان خود انداخت . مقبل گفت : «ای بلا ، مشت به من ده كه در آن مشت چندان جواهر خرج شده است كه بهای چون تو بود.»
ای نادان ، من حكم می دان. هر چه در میدان بشكند ، ملك من باشد. آن مشت دادنی نه ام ، اگر مردی از من بستان!»
مقبل دست به كمان برد و گفت : «آن تیر دیگر بود كه رد می كردی. این زمان چنان بزنم كه زمین دوز كنم!»
عمروگفت: «مردان قال بسیار نزنند. اگر چیزی داری بیار!»
پس مقتل تیر دیگر بر عمروامیه بگشاد . عمروامیه برجست ، نزدیك سر مقبل آمد و كتك در رگِ گردن چنان زد كه آواز آن تمام لشكر شنیدند. مقبل حلبی چون مار پیچید. امیر گفت : «ای مقبل ، اگر عاقلی با عمرو جنگ مكن!»
مقبل دریافت كه عمروامیه بلایی عظیم است . دنبال او رها كرد و روی جانب پهلوان آورد و دست بر نیزه بگردانید و بر سینه امیر حواله كرد. پهلوان نیزه اورا گرفت . مقبل حلبی زور كرد ، نیزه رها كنانیدن نتوانست . پس امیر زور كرد ، نیزه از دست مقبل بستد و گفت : «تو نیزه زدن نمی دانی ، از من بیاموز!» پس سنان بگردانید و چوب نیزه در كمر مقبل حلبی بزد. مقبل آزاد از صدر زین در خاك افتاد . عمروامیه برجست ، در سینه مقبل نشست . می خواست كه خنجر بزند.امیر گفت : «نزنی!» پس پهلوان گفت : «ای مقبل بگوی خدا یكی است .»
مقبل گفت : «اگر خدا یكی نباشد بر همچو من پیلی چون تو پشه ای چگونه قادر شود؟!!»
پس مقبل با 4 هزار سوار خود به دین ابراهیم خلیل الله پیوست و مسلمان شد و حلقه بندگی به گوش كرد به نام امیرالمومنین حمزه عبدالمطلب . پس پهلوان مقبل را در كنار گرفت و بنواخت . پس مقبل حلبی امیر را در بارگاه خود برد و شرط میزبانی به جای آورد.

پی نوشت:
 

1. از صحابه پیغمبر(ص) و حامل پیغامِ حضرت به نجاشی . مردی مبارز و دلیر بود و به همین علت در قصه ای زیادی پیاده ی حضرت حمزه و بعد از شهادت او جلودار حضرت علی بود. لقب او ضمری بود كه در متن زمری آمده.
2. اسب و به طور خاص اسبِ سفید.
3. نوعی پیكان شبیه برگِ بید اما این جا ظاهر اسلاحی است دست افزار.
4. اكسید سرخ سرب.
5. درختی بسیار سخت كه از چوب آن تیر و نیزه و زین سازند.
 

منبع: خردنامه همشهری داستان شماره 66



 




دسته بندی : کتابخانه , مقالات , داستان , پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ,

       رحمان نجفی
      12:28 ب.ظ -  دوشنبه 29 دی 1393