ویژگی های پدیده تکفیر و موضع سنت نبوی (ص) نسبت به آن

نویسنده: حجت الاسلام والمسلمین احمد مبلغی
پژوهشگر و محقق


 
"تکفیر" مسئله جدیدی نیست و در طول تاریخ دارای ریشه ها و شواهدی است گو اینکه نکته تازه در آن، مطرح شدنش به عنوان یک پدیده اجتماعی سازمان یافته و مبتنی بر امکانات و مکانیسم های گسترده و ریشه داری آن در پیش زمینه ها و سابقه های ذهنی تاریخی است.
از آن گذشته، دخالت های آمریکا در امور مسلمانان، به این مسئله ابعاد پیچیده ای بخشید بطوری که آنرا در پرتو شرایط و فشارهای معینی، قادر ساخته که بر سر راه وحدت اسلامی بمثابه مانع جدی، مطرح شود و مصلحان این امت را نگران مسئله تقریب و کاهش فعالیت های مربوط به آن یا خدای ناکرده توقف این نوع حرکت ها ساخته و امت را همچون بازیچه ای در دست دشمنان و لقمه چربی در اختیار مستکبران قرار داده است.
اگر خواسته باشیم افتراها و دروغ پردازی ها و تحریف های انباشته نزد بسیاری از مردم جهان درباره اسلام را بزداییم، ناگزیر اولین گام ما باید پرداختن به بحران تکفیری باشد که مسلمانان بدان گرفتار آمده اند، زیرا در صورت عدم توجه به آن، هر روز شدت و حدّت بیشتری پیدا خواهد کرد.
در این مقاله سعی شده که پدیده تکفیر با تجزیه و تحلیل ویژگی های آن، شناخته و سپس بر سنت شریف نبوی عرض شود و موضع سنت نسبت به آن روشن گردد.
اینک این ویژگی ها را یک به یک بر می شماریم و آنها را براساس سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تحلیل و ارزیابی می کنیم:
ویژگی نخست: انگشت گذاردن بر "تکفیر" و گسترش عرصه آن.
این ویژگی عنصر اصلی این پدیده و شالوده اساسی آنرا تشکیل می دهد و برای همین چنین جایگاهی یافته است. حقیقت آنست که انگشت گذاردن بر "تکفیر" مبتنی بر هیچ گونه اندیشه ای نیست و کمترین خردورزی در آن بکار نرفته و اگر بر فرض بپذیریم که مبتنی بر ایده و اندیشه ای است در واقع، نوعی از اندیشه است که اجازه نمی دهد متون دینی، خود به سخن درآیند و اندیشه ای است که از متون دینی، قالب های خشکی می سازد که هیچ چشم اندازی را نمی بیند و هیچ هدف شرعی را آماج خود قرار نمی دهد.
اینک متوفی (احادیث و روایاتی) از پیامبر اکرم (ص) که دلالت بر نهی شدید آن حضرت (ص) از "تکفیر" گوینده "لا اله الا الله" یا "اهل قبله"، دارد:
هر کس برادرش را "ای کافر!" خطاب کند اگر درست گفته بود یکی از آن دو، گرفتار پیامدهای آن می شوند و در غیر این صورت، به خودش باز می گردد. (1)
* فرمان یافتم که با مردم بجنگم تا "لا اله الا الله" گویند و هر کس "لا اله الا الله" گفت، مال و جانش در امان من خواهد بود مگر از راه حق و حساب و کتابش با خداوند است. (2)
* از "مقداد با الاسود" نقل شده که گفت: ای رسول خدا با مردی از کفار برخورد کردم او با من درگیر شد و با شمشیر یکی از دستانم را قطع کرد و سپس در پناه درختی قرار گرفت و گفت که به خداوند ایمان آوردم، آیا باز هم با او نبرد کنم؟
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او را مکش. می گوید: عرض کردم ای رسول خدا او دستم را بریده و سپس این سخن را پس از قطع دستم، بر زبان آورده بود؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او را مکش که اگر بکشی او در جای تو پیش از کشتنش خواهد بود و تو در جای او پیش از گفتن آن سخن، خواهی بود. (3)
* "اسامه بن زید" (رضی الله عنه) می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به "سریّه" ای اعزام داشت، صبح هنگام به "الحرقات جهینه" رسیدیم، مردی را دیدم، گفت: "لا اله الا الله"، او را از پای درآوردم. در دل اندکی نگران [درستی] کار خود شدم. آنرا برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باز گفتم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: "لا اله الا الله" گفت و او را کشتی؟ عرض کردم ای رسول خدا، از ترس سلاحم چنین گفت. فرمود: آیا دلش را گشودی که دانستی از ته دل گفته یا نگفته؟ (4)
* رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فرمان یافتم که با مردم بجنگم تا بگویند «لا اله الا الله" و "محمد رسول الله". اگر شهادت "لا اله الا الله" گفتند و رو به قبله ما ایستادند و نمازهای ما را خواندند و از گوشت کشتار ما خوردند، خون و مال آنان به جز به حق، بر ما حرام می شود. (5)
* وقتی پیامبر اکرم خطاب به "الخویصره" فرمود: عدالت پیشه کن! کسانی که در آن مجلس حضور داشتند به خشم آمدند و از جمله "خالد بن ولید" برخاست و گفت: ای رسول خدا! اجازه می دهید گردن او را بزنم؟ رسول خدا (ص) فرمود: نه، شاید نماز خوان باشد. فرمود: شاید نماز بخواند ولی به زبان چیزی می گوید که در دل چنین نیست، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من فرمان نیافته ام که دل مردم را جست و جو کنم یا شکم آنان را پاره کنم [تا بدانم در آن چه می گذرد]. (6)
* پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر مسلمانی که مسلمان دیگری را تکفیر کند و او را کافر بخواند اگر کافر نبود، خود کافر می گردد. (7)
* پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر مردی، برادرش را تکفیر کند یکی از آن دو را گرفتار پیامدهای این کار کرده است. (8)
* هم کیشان خود را تکفیر نکنید حتی اگر گناهان کبیره مرتب شدند. (9)
* هیچ کدام از اهل قبله را تکفیر نکنید حتی اگر مرتکب گناهان کبیره شده باشند. (10)
* هم کیشان مرا تکفیر نکنید حتی اگر مرتکب گناهان کبیره شدند. (11)
ویژگی دوم: عدم اعطای فرصت اندیشه و حق اظهار نظر به دیگران.
وقتی "تکفیری ها" مخالفان خود را تحت عناوین ویژه ای که خود بر می گزینند به قتل می رسانند، روشن می شود که برخوردشان با دیگران مبتنی بر عدم اعطای فرصت طرح دیدگاهها و مناقشه و بحث و گزینش به دیگران است و این اصل، با قرآن و سنت نبوی نیز کاملاً مغایرت دارد؛ مخالفت این امر با قرآن، به دلیل مغایرت کاملش با دو اصلی است که قرآن مطرح کرده است:
اصل اول: عدم اجبار در دین. خداوند متعال می فرماید: «لا اکراه فی الدین» (سوره بقره - 256) (در کار دین هیچ اکراه نیست.)
«فذکر انما انت مذکر * لست علیهم بمصیطر» (سوره غاشیه - 22) (پس پند بده که تنها تو پنده دهنده ای * تو بر آنان چیره نیستی.)
* «افانت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین» (سوره یونس - 99) (آیا تو مردم را ناگزیر می کنی که مؤمن باشند؟)
برای توضیح این نکته که حرکت تکفیر، چگونه از بی توجهی و نادیده گرفتن این اصل قرآنی، سرچشمه می گیرد، یادآور می شویم: کسی که معتقد به عدم اجبار و اکراه در دین باشد، نمی تواند مخالفین خود را به نام دین، به قتل برساند به بیان دیگر، قتل مخالفین با ایده اجبار در دین و نه عدم اجبار در آن، همسویی دارد به گونه ای که نمی توان گفت و معنی ندارد که بگوییم: کسی مجبور به پذیرش چیزی نیست ولی با این حال به خاطر عدم پذیرش آن، به قتل می رسد، بنابراین کشتن برپایه عدم پذیرش [چیزی] به معنای پیروی از اجبار برای پذیرش است که مخالفت آن با قرآن، کاملاً روشن است.
اصل دوم: لزوم گوش دادن به سخنان [دیگران] برای پیروی از بهترین آنها.
خداوند متعال می گوید: «الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب» (سوره زمر - 18) (کسانی که گفتار را می شنوند آنگاه از بهترین آن، پیروی می کنند، آنانند که خداوند راهنمایی شان کرده است و آنانند که خردمنداند.)
کاملاً روشن است که حکم به لزوم شنیدن سخنان، هیچ سنخیتی با قتل مخالفین نظری ندارد به عبارت دیگر اگر عدم اعتقاد دیگران به معتقدات ما، توجیهی برای قتل یا تکفیر آنها باشد، نباید اجازه داده می شد فضای شنیدن به سخنان بهتر، فراهم گردد و طبق این فرض، باید فرد مخالف، کشته شود؛ زیرا به دلیل داشتن عقاید غیر صحیح، محکوم به قتل شده است.
بدین ترتیب، روشن می شود که قتل مخالف، ریشه در تعصب و جهل و نادانی دارد و به هیچ وجه، کمترین ربطی به دین ندارد و حتی بشدت با آن مخالف است.
و در مخالفت اصل مورد اعمال تکفیری ها با سنت شریف نبوی (ص)، باید گفت که در تاریخ، هرگز نقل نشده که پیامبر اکرم (ص) اقدام به اجبار کسی برای پذیرش اسلام کرده باشد و گواهی تاریخ همواره کاملاً عکس آن بوده است. در ذیل به دو نمونه تاریخی در تأیید این ادّعا اشاره می شود:
نمونه اول: پیامبر اکرم (ص) پس از پیروزی بر مشرکان در پی فتح مکه، می توانست با یاری گرفتن از قدرت و سطله و توان شمشیر خود، افراد را وادار به پذیرش اسلام کند ولی جز هدایت آنان به راه حق، کار دیگری نکرد. شاهد این امر نیز این بود که نفرمود: «هر کس اسلام آورد، در امان خواهد بود» بلکه فرمود: «هر کس درب خانه خود را بست، در امان است و هر کس سلاح بر زمین گذاشت، در امان است و هر کس وارد خانه ابوسفیان شد، در امان است.»
نمونه دوم: روایت شده که وقتی یکی از شعرا، خدمت آن حضرت (ص) رسید و به ایشان گفت: «من از قرآن بهتر می آورم» فرمان قتل او را نداد بلکه در جوابش فرمود: بگو! چه داری؟ او نیز گفت: «دنت الساعه و انشق القمر - لغزال فرّ منی و نفر» (روز رستاخیز نزدیک شد و ماه دوپاره گردید به خاطر آهویی که از دستم گریخت و گریزان شد.)
رسول اکرم (ص) در پاسخش فرمود: سخنت زیباست ولی کلام خدا زیباتر است.
حقیقت آنست که گاهی ساده به زندگی و سیره پیامبر اکرم (ص) برایمان مسلم می سازد که دو اصل قرآنی (عدم اجبار در دین و لزوم گوش سپردن به سخنان دیگران) در سیره و زندگی پیامبر اعظم (ص) به اوج خود رسید به گونه ای که آن حضرت (ص) همواره مراقب بود تا از سوی مسلمانان اقدامی صورت نگیرد که جوّ فشار و اجباری بر غیر مسلمانان پدید آورد که از مخالفت کردن بهراسند و به این دلیل، اسلام آورند. به عنوان شاهدی بر این امر، کافی است آنچه را در کتب تاریخ آمده باز گوییم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در راه خود از میدنه به سوی مکه، در جایی به نام "عرق الظبیه" به مردی از اعراب برخورد کرد. از او درباره مردم پرسیدند ولی او هیچ خبری نداشت، به او گفتند: به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درود بفرست [احترام بگذار]. گفت: مگر در میان شما پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وجود دارد؟ گفتند: آری. او نیز بر آن حضرت درود گفت. سپس گفت: اگر پیامبر خدا هستی به من بگو در شکم این شتر من چیست؟ "سلمه بن سلامه بن وقش" به وی گفت: از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مپرس، بیا پیش من، خودم در این مورد به تو خواهم گفت. تو، بر آن پریده ای و در شکمش از تو، برّه ای است [!!]؛ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شرم بر تو باد این مرد را مسخره کردی؟ آنگاه از "سلمه" روی برگرداند. (12)
ویژگی سوم: کشتار جمعی، عملیات کشتار جمعی که گروههای تکفیری به صورت مکرر و فزاینده ای دنبال می کنند و دربردارنده خصلتی است که اسلام از هر دوی آنها آشکارا و در کمال روشنی، به دور است که عبارتند از:
الف: هدف قرار دادن زنان، کودکان و سالمندان و قتل آنها.
ریختن خون کودکان و زنان و سالخوردگان - که گروههای افراطی همه روزه در حال انجام چنین جنایاتی هستند - چیزی است که اسلام بشدت مسلمانان را از آن بر حذر داشته است. پیش از تکفیری ها نیز "خوارج" - یا گروهی از ایشان - همین کارها را می کردند؛ "فضل بن شاذان" می گوید: «و از ایشان - یعنی خوارج - کسانی هستند که قتل زنان و فرزندان را روا می دارند و می گویند: جایگاه آنان نیز همچون نطفه ها در پشت مشرکان است و می گویید: «لا حکم الا الله» و خود در تمامی این گفته ها و کرده ها، به نظر خویش عمل می کنند و بنابراین طبق رأی خود می کشند و حلال و حرام می کنند و با این حال، خوارج نیز یکسان نیستند و همدیگر را می کشند و از یکدیگر تبرّی می جویند.» (13)
با مراجعه به سنت مطهر نبوی (ص)، ملاحظه می کنیم که قتل ایشان را بشدت رد کرده و با قاطعیت تمام، ارتکاب چنین جنایاتی را نهی می کند؛ در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، قتل زنان و فرزندان را نهی فرمود. (14)
و در روایتی از امام جعفر صادق (ع) آمده است: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، قتل زنان و فرزندان را در "دارالحرب" نهی فرمود مگر آنکه در جنگ شرکت داشته باشند و حتی اگر زنان جنگیدند باید تا آنجا که می شود آنها را به حال خود گذاشت و بیمی به خود راه نداد. وقتی از کشتن آنها در "دارالحرب" نهی فرموده، به طریق اولی در "دارالسلام" باید چنین باشد.» (15)
ب- عدم تفکیک میان گناهکار کافر و بی گناه کافر:
کشتار جمعی لا محاله متضمن درهم آمیختن گناهکار و بیگناه است. این درهم آمیزی با اصل قرآنی که می گوید: «و لا تزر وازره اخری» (سوره فاطر - 18) (هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد.) کاملاً مخالف است.
در تاریخ نیز، شاهدی بر این درهم آمیزی وجود دارد و خوارج خود چنین بودند، حضرت امام علی (علیه السلام) در این باره سخن گفته و در پی تکفیر وی از سوی ایشان، به آنان فرمود: «اگر مدعی هستید که من خطا کرده ام و گمراه شده ام، چرا همه امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را با گمراهی من گمراه می دانید و آنها را هم خطاکار می خوانید و ناروا تکفیرشان می کنید؟ می خواهید شمشیرهایی را که بر دوش گرفته اید بر سر هر که بود فرود بیارید و گناهکار و بی گناه را با هم یکی پنداشته و بی پروا بیازارید؟» (16) و آنگاه با استناد به سنت پیامبر اکرم (ص) پاسخشان داده می فرماید:
«مگر فراموش کرده اید که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردی زناکار را که همسر داشت فرمود تا سنگسار نمایند و پس از آن بر او نماز گزارد و میراثش را به بازماندگانش داد؟! و کسی را که آدم کشته بود، گفت تا بکشند اما آنچه از او مانده بود به نام ارث به خانواده اش بخشود؛ آری آن حضرت بنابر فرمان خدا، بدین شیوه داد مردم را می داد و هیچ گاه از سهمی که در اسلام داشتند، جلوگیری ننمود و نامشان را از طومار مسلمانان نزدود.» (17)
ویژگی چهارم: شرکت در مشوه ساختن چهره اسلام
از جمله پیامدهای فاجعه بار گسترش این پدیده شوم، مشوه ساختن چهره اسلام است؛ حقیقت آنست که اعمال خشونت آمیز تکفیری ها، سهم بسزا و فعّالی در خدشه دار ساختن چهره این دین پاک، ایفا کرده است به گونه ای که آنها -تکفیری ها - در همان زمان که دشمنان اسلام سعی در گسترش محدوده جنگ تبلیغاتی علیه اسلام و کوشش در اثبات اینکه اسلام دارای همه عناصر و ابزارهای برانگیزاننده خشونت در جامعه بشری است، دارنده با این گونه اعمال خشونت آمیز، بهترین خوراک تبلیغی را برای رسانه های غرب فراهم آورده اند و بطور ملموس [و در راستای ادعای خصمانه غربی ها] ثابت کردند که اسلام به دور از صلح و به مثابه خطری علیه بشریت بشمار می رود. این خیانت بزرگی علیه اسلامی است که پیامبر گرامی آن (ص) کوشش کرد آنرا دینی همسو با فطرت آدمی و کامل کننده اخلاق، معرفی نماید.
جامعه اسلامی باید بداند که چنانچه این گونه اعمال پست و غیر انسانی از سوی افراطیون به نام اسلام ادامه یابد و گسترش پیدا کند و ما نتوانیم آنانرا از این کارها باز داریم، حتماً ابعاد انسانی و فطری اسلام بیش از پیش پنهان شده و چنین امری منجر به تنگ تر شدن اقبال غیر مسلمانان به اسلام و ورود به این دین، خواهد گشت.
شایسته یادآوری است که چون این گونه اعمال جنایتکارانه به نام جهاد صورت می گیرد، تشویه یاد شده بیش از هر چیز این مفهوم و اصل قرآنی [یعنی جهاد] را نشانه می گیرد، حقیقت آنست که پیامبر اکرم (ص) طی سالیانی که مسلمانان در مکه مکرمه حضور داشتند هرگز اجازه نداد کسی به جهاد و حتی دفاع از خود، بپردازد؛ این امر نیز تنها در راستای پاسداری از حرمت جهاد و پاسداری آگاهانه از این مفهوم بود، زیرا آن زمان، موقعیت برای این کار مناسب نبود و چنانچه مسلمانان اقدام به جهاد می کردند، اقدامشان بیهوده و آسیب رساننده به خود جهاد و به حاشیه راندن آن و به هدر دادن قابلیت ها و امکانات سترگ و تشویه چهره واقعی آن بشمار می رفت. ولی زمانی که مسلمانان وارد "مدینه" شدند و فرهنگ [اسلامی] و قدرت و اتحاد و عدّه و عددشان شکل گرفت، ایستادگی و مقاومت آگاهانه در برابر تجاوزات مشرکان را آغاز کردند و وارد [فاز] جهاد گشتند و بدین ترتیب، قابلیت های جهاد بیش از پیش شکوفا گردید و نبردهایشان برخاسته از بصیرت و آگاهی و حساب شده بود.
حضرت علی (علیه السلام) در توصیف یاران پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «ایشان بصیرت هایشان را بر شمشیرهایشان حمل کردند.»
در آن زمان بکارگیری نابخردانه و حساب نشده شمشیر و به دور از هر گونه اندیشه و بصیرتی از سوی خوارج، صورت گرفته بود؛ مولای متقیان علی (علیه السلام) درباره ایشان می فرماید: «مردمی دل سخت و زشتخو و بردگانی فرومایه و کینه جو که از هر سو گرد هم آمده اند و از میان آنهایی که اصل و نسبشان معلوم نیست دست چین شده اند، کسانی هستند که چیزی نمی دانند و سزاوار است که آموزش و پرورش ببینند و شایسته است که از آنها مواظبت بشود تا درس بخوانند.» [نهج البلاغه، ابتدای خطبه ی شماره 238].
بدتر از خوارج در این عرصه، کسانی هستند که اخیراً به نام تکفیری ها مطرح شده اند؛ زیرا جنایاتی که تحت عنوان جهاد مرتکب می شوند در هیچ کدام از دوره های تاریخ اسلام سابقه نداشته و با این کار خود، به چهره جهاد بشدت آسیب رسانده و آوازه ی آنرا سخت در نظر دیگران، مشوه ساخته اند بطوری که آنها به جهاد به عنوان سمبل خشونت غیر انسانی، می نگرند.
ویژگی پنجم: ایجاد تفرقه و پراکندگی میان مسلمانان
درگیری میان فرقه های اسلامی - همچنانکه می دانیم - مخالف قرآن و مغایر با کوشش ها و پافشاری های پیامبر اکرم (ص) در تشکیل امت و برقراری برادری اسلامی میان افراد آنست.
کافی است تنها به برخی روایات نبوی برای اثبات لزوم وحدت و اجتناب از تفرقه، اشاره ی داشته باشیم از جمله اینکه:
به فرموده آن حضرت (ص): «بندگان خدا! برادر یکدیگر باشید.» (18)
و نیز: «به همدیگر خشم نگیرید، رشک مبرید، پشت به یکدیگر نکنید و بندگان خدا! برادر همدیگر باشید و روا نیست که مسلمانی بیش از سه شب از برادر خود بی خبر بماند.» (19)
و نیز فرموده آن حضرت (ص): «بر شماست که با یکدیگر آمد و شد و عطوفت داشته باشید و از گسست و رشک و پشت به یکدیگر کردن، بپرهیزید و برادر یکدیگر باشید. مؤمن، برادر مؤمن است؛ او را خیانت نمی کند، رها نمی کند، تحقیر نمی کند و گفته مخالف با او را نمی پذیرد.» (20)
با توجه به آنچه گفته شد، روشن می شود که:
- با توجه به نفی قرآنی و نبوی درگیری و تفرقه، هرگز نباید اقدام به درگیری و تفرقه یا مشارکت در این کار یا پوشش برای آن و سرانجام برنامه ریزی برای این کار کرد.
- اینکه وقتی اصل ورود به درگیری، مخالف با قرآن و سیره و سنت پیامبر اکرم (ص) بشمار می رود، مسلم است که گناه کسانی که اقدام به تفرقه خونین میان مسلمانان می کنند و درگیری های عمیق میان طوایف مختلف آنها ایجاد می نمایند، بسیار بزرگ است.
حقیقت آنست که در جامعه اسلامی چیزی همچون عامل تکفیر، باعث درگیری ها و دشمنی ها و اختلاف های عمیقی میان فرزندان امت اسلامی نشده است و متأسفانه این امر به عنوان عامل تفرقه مسلمانان امروزه به عنوان پدیده ای که بحران بسیار خطرناکی برای اسلام و مسلمانان به دنبال داشته، مطرح شده است.

پی نوشت ها :

1. "صحیح مسلم"، ج 1، حدیث 57.
2. "بخاری" [1335] و "مسلم" [32/20] آنرا روایت کرده اند.
3. "بخاری" [158/96] و "مسلم" [155/95] آنرا روایت کرده اند.
4. "مسلم" [158/96] و "البخاری" [4021] آنرا روایت کرده اند.
5. "بخاری" [385] آنرا روایت کرده است.
6. "صحیح البخاری" 164/5، "صحیح مسلم" 17/7.
7. "سنن ابی داود" 221/4.
8. "صحیح مسلم" 56/1.
9. کنزالعمال، جلد 1، صفحات 216 - 215.
10. "کنزالعمال"، جلد 1، صفحات: 216 - 215.
11. "لسان المیزان"، "ابن حجر"، جلد 3 صفحه 123.
12. ابن هشام الحمیری، "السیره النبویه"، جلد دوم صفحات " 449 - 445؛ ابن کثیر، "السیره النبویه"، جلد 2 صفحات: 391 - 389؛ ابن کثیر، "البدایه و النهایه" جلد 3، صفحات: 320 - 319.
13. (الفضل بن شاذان الازدی) "الایضاح"، صفحات 50 - 48.
14. (الحر العالمی) "وسائل الشیعه" (آل البیت)، جلد 15، صفحات: 65 - 64؛ (ابن ابی جمهور الاحسائی) "عوالی اللئالی"، جلد 1 صفحات: 136 - 135؛ "السنن الکبری" (البیهقی) جلد 9، صفحه 78.
15. (الحر العاملی)، "وسائل الشیعه" (آل البیت) جلد 15، صفحات 65 - 64.
16. "نهج البلاغه" جلد 2، صفحات 8 - 7 [خطبه ی 122].
17. همان منبع.
18. "صحیح البخاری"، جلد 6، صفحات 137 - 136؛ "مسند احمد"، جلد 1، صفحه 5.
19. "سنن ابی داود"، جلد 2، صفحات 459 - 458.
20. (میرزا نوری "مستدرک الوسائل"، جلد 9، صفحات: 50 - 49.

منبع: جمعی از اندیشمندان؛ (1386)، ویژگی های سیره ی پیامبر اعظم «ص»: مجموعه مقالات بیستمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی، تهران: مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی- معاونت فرهنگی

 


دسته بندی : کتابخانه , مقالات , سیره اجتماعی , پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ,

       رحمان نجفی
      04:05 ب.ظ -  یکشنبه 30 آذر 1393

عملکرد جریان نفاق در عصر نبوی

نویسنده: محمد موسی نوری
کارشناس ارشد رشته ی تاریخ


 

مقدمه

یکی از جریانات مهم که اقدامات و فعالیت هایش در صدر اسلام بسیار مشهود بود، جریان نفاق بود. بخش بزرگی از گرفتاری های پیامبر اکرم (ص) در صدر اسلام از ناحیه این جریان بود؛ زیرا این جریان در عرصه های گوناگون علیه جامعه ی نوپای اسلامی دست به ایجاد توطئه و دسیسه می زد و در نتیجه بیشترین اوقات رسول گرامی اسلام، صرف خنثی سازی این دسیسه ها و توطئه ها می شد. اگر چه پس از هجرت پیامبر به مدینه این جریان، دارای تشکل و انسجام بیشتری گردیده و به توطئه گری، دسیسه سازی و کارشکنی علیه اسلام، پیامبر (ص) و مسلمانان پرداختند، اما ردپای آن را در دوران مکی نیز می توان یافت و شواهد معتبر، وجود نفاق در مکه را تأیید می نماید.
از طرفی جریان نفاق پدیده ای است که اختصاص به عصر پیامبر (ص) ندارد بلکه هر جامعه ی نوپا و انقلابی را از درون مورد تهدید قرار می دهد، از این رو مطالعه و شناسایی این جریان در صدر اسلام می تواند به عنوان مسئله روز جوامع اسلامی نیز مطرح باشد تا از آشنایی با ویژگی ها و عملکردهای این جریان در صدر اسلام، برای مبارزه با روح نفاق و خطوط کلی منافقین در جوامع اسلامی امروزه بهره گرفت.
در این نوشتار، پس از تعریف نفاق به بررسی زمان شکل گیری جریان نفاق و عملکردهای آن در عصر رسالت می پردازیم.

معنای لغوی نفاق

نفاق به معنای پنهان کردن کفر و تظاهر به اسلام و ایمان، یک واژه ی اسلامی است که برای اولین بار به این معنا در قرآن کریم و احادیث به کار رفته است.
اصل و ریشه ی این واژه «نفق» است که در کتاب های لغت به معنای متعددی چون: رونق یافتن معامله، کثرت مشتری، رایج شدن بازار، (1) شیوع مرگ و موت، (2) فانی شدن و به سر رسیدن، (3) «کانال و تونل زیر زمینی که راه خروجی به یک مکان دیگر دارد» (4) و به معنای سوراخ مخفی لانه ی موش صحرایی به کار رفته است. (5)
اما از میان معانی مذکور، دو کاربرد به معنای واژه ی نفاق نزدیکتر به نظر می رسد؛ یکی این که نفاق از ریشه «نفق» به معنی نقب و کانال زیر زمینی که راه خروجی به یک مکان دیگر دارد، گرفته شده باشد و دیگری این که از ریشه «نافقاء» که به معنای یکی از سوراخ های لانه ی موش صحرایی است اشتقاق یافته باشد. معروف است که موش صحرایی وقتی برای خویش لانه می سازد، برای آن دو راه خروجی و گاهی هم بیشتر قرار می دهد، یکی از این راهها را به گونه ای می سازد که وقتی به سطح زمین می رسد، آن جا را سوراخ نمی کند بلکه با باقی گذاشتن قشر نازکی از خاک آن را پنهان می دارد و زمانی که دشمن از سوراخ دیگری وارد شد، وی با سرش به آن موضع مخفی می زند و آنجا را سوراخ نموده فرار می نماید. (6) عرب ها به این راه خروحی مخفی و پنهانی موش صحرایی، «نافقاء» و به راه آشکارا و قاصعاء می گویند. منافق نیز این گونه رفتار می کند؛ از یک راه وارد اسلام می شود و تظاهر به اسلام می کند سپس از راه دیگر از اسلام بیرون می رود؛ یعنی با تظاهر به اسلام، کفر خویش را از مسلمانان مخفی می دارد تا روزی بتواند از آن طریق فرار نماید.

معنای اصطلاحی نفاق

چنان که یادآور شدیم نفاق یک واژه ی اسلامی و به معنای تظاهر به اسلام و ایمان و پنهان داشتن کفر است. از این رو در تعاریف اصطلاحی نفاق نیز گفته شده است که نفاق، تظاهر به ایمان است در حالی که در باطن ایمان نداشته باشد (7) و یا اینکه گفته اند: نفاق در برابر ایمان و به معنای عدم اعتقاد به حق است. (8) هم چنین گفته اند: نفاق، گفتن شهادیتن و رعایت شئون ظاهری اسلام است در حالی که در باطن اعتقادی به اسلام نداشته باشد. (9) از آنجا که همه ی تعاریف اصطلاحی نفاق در این معنا اشتراک دارند که منافق، کسی است که با پنهان داشتن کفر، تظاهر به اسلام نماید، می توان گفت که نفاق، در اصطلاح آن است که شخص منافق برای فریب دادن مؤمنین به زبان، اظهار اسلام و ایمان نماید در حالی که در باطن به همه و یا برخی از ارکان ایمان کفر بورزد.
بنابراین منافق کسی است که در دل خدا را قبول ندارد اما متظاهر به خدا پرستی است، قرآن و پیامبر (ص) را قبول ندارد اما متظاهر به احترام به قرآن و پیامبر (ص) است. (10)

خاستگاه و زمان شگل گیری

حال که مفهوم نفاق روشن شد، باید دید که جریان نفاق چه زمانی شکل گرفته است و خاستگاه آن کجا بوده است.
درباره خاستگاه و زمان شکل گیری جریان نفاق به طور کلی دو نظریه ابراز شده است:
الف. عده ای خاستگاه جریان نفاق را مدینه دانسته و آغاز شکل گیری آن را پس از هجرت پیامبر (ص) به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی در آنجا می دانند. آنان برای اثبات مدعایشان استدلال می کنند که ریشه ی نفاق ورزیدن دو عامل ترس از اظهار هویت و طمع به مال اندوزی است، بنابراین از آنجا که مسلمانان پیش از هجرت یک گروه اقلیت، محکوم و تحت سلطه ی مشرکین قریش در مکه بودند و قدرت نظامی و یا مالی کافی نداشتند تا کسی از آنان بترسد یا به اموال آنان چشم طمع بدوزد، از این رو برای مبارزه با آنان، نیاز به نفاق ورزیدن و پنهان کاری نبود. اما پس از آنکه پیامبر (ص) به مدینه هجرت کرد و مسلمانان قدرت یافتند، عده ای که هنوز نور اسلام در قلب هایشان نتابیده بود، یا از ترس اسلام و یا از روی طمع به مال و منال دنیا، به نفاق روی آوردند.
ب. نظر دیگر این است که جریان نفاق ابتدا در مکه شکل گرفته است. علامه طباطبایی و گروهی دیگر از محققین از طرفداران این نظریه محسوب می شوند؛ آنان معتقدند که علل اصلی نفاق ورزیدن، همیشه ترس از قدرت حاکم و یا طمع رسیدن به مال و منال دنیایی نیست تا نتیجه بگیریم که از آنجا که مسلمانان در مکه قدرت و یا مال کافی نداشتند، از این رو انگیزه ای برای نفاق ورزیدن هم وجود نداشت.
علامه طباطبایی بارد این نظریه که تنها ترس و طمع، منشأ نفاق باشد، رسیدن به قدرت را نیز یکی از علل و انگیزه های روی آوردن به نفاق دانسته و اظهار می دارد: «بسیاری از منافقین را می بینیم که در مجتمعات بشری دنبال هر دعوتی می روند و دور هر صدایی را می گیرند، بدون اینکه از مخالف خود هر قدر نیرومند باشند، پروایی بکنند و نیز اشخاصی را می بینیم که در مقام مخالفت با مخالفین خود بر می آیند و عمری را با خطر سپری می کنند و به امید رسیدن به هدف بر مخالفت خود اصرار هم می ورزند تا شاید هدف خود را که رسیدن به حکومت است به دست آورده، نظام جامعه را در دست بگیرند و مستقل در اداره ی آن باشند و در زمین غلو کنند و رسول خدا هم از همان اوایل دعوت فرموده بود که اگر به خدا و دعوت اسلام ایمان بیاورید، ملوک و سلاطین زمین خواهید شد. با مسلم بودن این دو مطلب، چرا عقلاً جایز نباشد که احتمال دهیم بعضی از مسلمانان قبل از هجرت به همین منظور، مسلمان شده باشند، یعنی به ظاهر اظهار اسلام کرده باشند تا روزی به آرزوی خود که همان ریاست و استعلاء است، برسند... و نیز ممکن است بعضی در ابتدا بدون هدف شیطانی مسلمان شده باشند اما در اثر پیشامدهایی، درباره ی حقانیت دین اسلام به شک افتاده و مرتد شده باشند، اما این ارتداد خود را از دیگران پنهان بدارند.» (11)
این نظریه با دقت در اوضاع و شرایط حاکم در صدر اسلام نزدیکتر به واقعیت به نظر می رسد؛ زیرا با پیشگویی هایی که در مورد آینده ی اسلام صورت می گرفت، کسانی را که آرزوی رسیدن به قدرت داشتند، وادار نموده باشد تا به ظاهر به اسلام بگروند تا در آینده با در دست گرفتن رهبری جهان اسلام به آرزوی خویش دست یابند، در مورد منافقان مکه احتمال وجود این عامل بسیار زیاد است.
علاوه بر آنچه مورد اشاره قرار گرفت، شواهد دیگری نیز وجود دارد که شکل گیری جریان نفاق در مکه را تأیید می نماید؛ مباحث مطرح شده درباره ی منافقان در سوره مکی از جمله ی این شواهد است. سخن درباره ی منافقان علاوه بر سور مدنی در چند سوره مکی نیز آمده است؛ سوره ی مدثر یکی از این سوره هاست که در آن مباحثی درباره منافقین مطرح شده است، این سوره که براساس ترتیب نزول، چهارمین سوره است، آیات اول آن که خطاب به پیامبر می گوید: «یا ایها المدثر قم فأنذر و ربک فکبر...» به خوبی نشان می دهد که مربوط به اوایل تاریخ اسلام در مکه است که پیامبر مأمور شده است تا مردم را انداز نماید. در آیه 31 این سوره مردم معاصر نزول آن در محیط عربستان به چهار دسته: «مؤمنان»، «کافران» ، «صاحبان کتاب» و «الذین فی قلوبهم مرض» تقسیم شده اند. سه گروه مؤمنان، کافران و صاحبان کتاب هیچ گونه ابهامی ندارند که بر چه کسانی اطلاق می شوند، اما سؤال این است که گروه چهارم یعنی «الذین فی قلوبهم مرض» چه کسانی بوده اند. به طور قطع آنان در شمار کافران نیستند؛ زیرا با واو عطف از کافران جدا شده اند، هم چنین در شمار مؤمنان و صاحبان کتاب نیز نیستند؛ زیرا از این دو گروه تمجید شده است در حالی که این گروه مورد توبیخ قرار گرفته است. به ناچار این گروه می بایست کسانی باشند که در آن تاریخ روی غرض و مرضی که در دل داشتند، اسلام آورده اند بدون آنکه همانند مؤمنان واقعی به پیامبر (ص) دل بسپارند و نسبت به حضرتش تسلیم در مقام محبت داشته باشند. (12)
این توهم که ممکن است این گروه، مؤمنین ضعیف الایمان صدر اسلام باشند، مردود است، زیرا؛
اولاً: در آیه 50 سوره ی نور، مرض قلبی غیر از حالت شک و تردید است، بلکه این دو قسیم یکدیگراند «أفی قلوبهم مرض أم ارتابوا».
ثانیاً: در آیات متعدد صفات و ویژگی هایی برای این گروه ذکر شده که هرگز قابل تطبیق بر مؤمنان ضعیف الایمان نمی گردد. به عنوان مثال در آیات 21 - 30 سوره محمد، ویژگی هایی چون: بیمار دلان، مفسدان، قاطعان رحم، ملعونان، کوران، کران، مرتدان، کینه توزان و سرانجام کسانی که عملشان حبط می شود، برای این گروه برشمرده شده است که هرگز بر مؤمنان ضعیف الایمان قابل تطبیق نیست.
بنابراین، این گروه، مردمانی خاص و دارای شرایط فکری و اجتماعی ویژه ای بوده اند که در آن دوران به ظاهر اسلام اختیار کرده اند و می بایست دارای ویژگی هایی زیر باشند:
1. در خطر مشکلات طاقت فرسایی که از طرف کفار متوجه مسلمانان می شده، نباشند؛ یعنی از تیره ها و فامیل های معروف و شناخته شده قریش باشند که روی سنت قومی در حمایت فامیل خویش قرار داشته اند.
2. می بایست از یک راهی به موقعیت رسالت پیامبر (ص) یقین حاصل کرده باشند تا ایمان ظاهریشان با آن تعلیل شود.
3. چون آنان در کلام وحی با عنوان «الذین فی قلوبهم مرض» معرفی شده اند، پس اسلام آوردنشان از روی محبت به پیامبر (ص) نبوده و قلباً به آن حضرت تسلیمی نداشته اند، اما چون می دانسته اند که سرانجام اسلام پیروز می شود، سودای ریاست خواهی، آنان را واداشته است که با همه ی دشواری های محیطی، مسلمان شوند تا هر چه زودتر زمینه را برای نفوذ خود در بین مسلمانان فراهم سازند. (13)
با توجه به ویژگی های مذکور، این گروه در شمار آن دسته از منافقان قرار می گیرند که علت و انگیزه ی آنان از به ظاهر اسلام آوردن، قدرت خواهی و رسیدن به حکومت می باشد.
از دیگر شواهدی که بیانگر شکل گیری نفاق در مکه می باشد، آیات 10 و 11 سوره عنکبوت است؛ این سوره که از سور مکی است، در آیات دهم و یازدهم آن سخن از منافقین به میان آورده است: «و من الناس من یقول آمنا بالله فاذا اوذی فی الله جعل فتنه الناس کعذاب الله و لدن جاء نصر من ربک لیقولن إنا معکم اولیس الله بأعلم بما فی صدور العالمین * و لیعلمن الله الذین آمنوا و لیعلمن المنافقین» (14)
و از مردم کسانی هستند که می گویند به خدا ایمان آورده ایم، اما هنگامی که در راه خدا شکنجه و آزار می بینند، آزار مردم را همچون عذاب الهی می شمارند (و از آن سخت وحشت می کنند) ولی هنگامی که پیروزی از سوی پروردگارت (برای شما) بیاید، می گویند: ما هم با شما بودیم (و در این پیروزی شریکیم) آیا خداوند به آنچه در سینه های جهانیان است آگاه تر نیست؟ مسلماً خداوند مؤمنان را می شناسد و به یقین منافقان را نیز می شناسد.
این دو آیه به آن دسته از منافقین اشاره دارد که علت اسلام آوردنشان رسیدن به سود دنیایی بوده است و چون ایمان آنان عاریتی و مقید به عافیت و سلامتی و آزار ندیدن است، قرآن کریم ایمان آنها را مطلق ذکر نکرده بلکه فرموده: «برخی هستند که می گویند ایمان آوردیم» پس آیه مزبور هم ردیف آیه 11 سوره حج است که می فرماید «و من الناس من یعبد الله علی حرف فإن اصابه خیر إطمأنّ و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه» (15)؛ «از میان مردم کسی است که خدا را تنها با زبان می پرستد همین که دینا به او رو کند و نفع و خیری به او برسد، حالت اطمینان پیدا می کند، اما اگر مصیبتی برای امتحان به او برسد، دگرگون می شود و به کفر رو می آورد.» و از آنجا که در آیه دهم سوره ی عنکبوت متعرض آزار دیدن و اذیت شدن متظاهرین معهود گشته است، به طور آشکار به جریان نفاق در مکه مربوط می شود؛ زیرا در مدینه مسلمانان از کسی آزار و اذیت ندیدند، هرچه آزار و شکنجه دیدند، در مکه بود. (16)
شأن نزول هایی که برای آیه ی دهم و یازدهم سوره عنکبوت نقل شده نیز بیانگر وجود منافقین در مکه است. از ضحاک نقل شده که آیه دهم و یازدهم سوره عنکبوت درباره جمعی از منافقین مکه نازل شده که ایمان می آوردند ولی همین که خود را در معرض خطر می دیدند و یا شکنجه می شدند، به کفر سابق خود بر می گشتند و اذیت و آزار مردم را در دنیا با عذاب آخرت خداوند یکسان می شمردند. (17)
شأن نزول های دیگری نیز قریب به همین مضمون وارد شده است که مؤیّد وجود منافقین در مکه است.
بنابراین می توان ادعا کرد که پیدایش نفاق در مکه بوده است، اگرچه پس از هجرت پیامبر (ص) به مدینه بود که به صورت یک جریان متشکل در آمده و دست به اقدامات و فعالیت های خطرناک و تخریبی علیه اسلام و پیامبر (ص) زدند.

عملکرد منافقین

جریان نفاق که در مکه شکل گرفت، پس از هجرت پیامبر اعظم (ص) به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی، دارای تشکّل و هم بستگی بیشتر گردیده و در سراسر دوران رسالت پیامبر (ص) در مدینه، دست به اقدامات، فعالیت ها و عملکردهای خطرناک و تخریبی علیه اسلام، پیامبر (ص) و مسلمانان زدند. نمونه هایی از عملکردهای تخریبی جریان نفاق را در زیر مورد بررسی قرار می دهیم:

1. تأسیس مرکز و پایگاه مذهبی

جریان نفاق برای انجسام بخشیدن به فعالیت هایشان نیاز به یک پایگاه داشتند تا در آنجا گرد هم آمده، دسیسه ها، توطئه ها و دیگر اقداماتشان را علیه اسلام و مسلمانان سازماندهی نمایند؛ از این رو به فکر تأسیس چنین مرکز و پایگاهی افتادند. از آنجا که پنهان کاری از ویژگی های اصلی و اساسی منافقان است، در تأسیس مرکز تصمیم گیری شان نیز از آن سود جستند. آنان این مرکز را در قالب مسجد احداث نمودند تا عنوان مسجد، پوششی برای فعالیت های خرابکارانه ی آنان باشد، مسجدی که در تاریخ اسلام به مسجد ضرار شهرت یافت. داستان احداث این مسجد در منابع این گونه آمده است که سه طایفه از بنی عوف - بنی عمر بن عوف، بنی سالم بن عوف و بنی غنم بن عوف - در قبا زندگی می کردند؛ بنی عمر بن عوف با ورود اسلام به مدینه از اسلام استقبال کردند و مهاجران را در خانه هایشان جا دادند و قطعه زمینی را برای ساختن مسجد هدیه کردند که به مسجد بنی عمر بن عوف یا مسجد قبا شناخته شد. (18) آنان پس از احداث مسجد، از رسول خدا خواستند با نماز خواندن در آنجا آن را افتتاح نماید، رسول گرامی اسلامی نیز مسجد قبا را با نماز خواندن در آن افتتاح نمود، پس از این جریان پسر عموهایشان از بنی سالم و بنی غنم بن عوف که با شک و تردید، مسلمان شده بودند و هنوز نفاق در دل هایشان وجود داشت، نسبت به پسر عموهایشان در مورد مسجد قبا حسادت ورزیدند. (19) از این رو عده ای از منافقان این دو طایفه (بنی سالم و بنی غنم) که پانزده نفر بودند، در کنار مسجد قبا، مسجد دیگری ساختند تا در آنجا جمع شده برای توطئه کردن علیه مسلمین مرکز و پایگاهی داشته باشند؛ پس از پایان یافتن کار احداث مسجد، نزد رسول خدا (ص) آمدند و از آن حضرت خواستند مسجدی را که بنا نموده بودند، افتتاح نماید. حضرت که در حال تجهیز سپاه برای رفتن به غزوه ی تبوک بود، اظهار داشت که پس از برگشتن از جنگ آن را افتتاح خواهد کرد. (20)
پس از بازگشت پیامبر اعظم (ص) از غزوه ی تبوک، خداوند از طریق وحی اهداف و انگیزه های منافقان را از بنای مسجد به آن حضرت خبر داد، وقتی رسول خدا (ص) از سوء نیت منافقین آگاه شد، نه تنها در آن مسجد نماز نخواند، بلکه فرمان داد تا آن را از بیخ و بن برکنند و بسوزانند.
قرآن کریم اهداف و انگیزه های منافقان را از احداث مسجد ضرار این گونه بر می شمارد: «و الذین اتخذوا مسجداً ضراراً و کفراً و تفریقاً بین المؤمنین و إرصاداً لمن حارب الله و رسوله من قبل و لیحلفنّ إن أردنا إلا الحسنی و الله یشهد إنّهم لکاذبون» (21)
کسانی که برای زیان رساندن به مسلمانان، تقویت کفر، تفرقه افکنی میان مؤمنان و کمین گاه ساختن برای کسی که از پیش با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود، مسجدی ساختند؛ آنان سوگند یاد می کنند که جز نیکی و خدمت، نظری نداشته ایم، اما خداوند گواهی می دهد که آنها دروغگو هستند.
بنابراین قرآن کریم اهداف شوم جریان نفاق را از احداث مسجد ضرار در چهار قسمت خلاصه می کند:
1. ضرر رساندن به مسلمانان: آنان برخلاف ادعایشان که هدف از بنای مسجد را تأمین منافع مسلمانان و کمک به بیماران و از کارافتادگان قلمداد می کردند. در صدد ضرر رساندن به مسلمانان، نابودی اسلام، پیامبر (ص) و مسلمانان بودند (و الذین اتخذوا مسجداً ضراراً).
2. تقویت مبانی کفر: آنان می خواستند مبانی کفر را تقویت نموده، مردم را به وضعیت قبل از اسلام که همان شرک و کفر است، باز گردانند (و کفراً).
3. ایجاد تفرقه میان مسلمانان: می خواستند میان صفوف مسلمانان تفرقه ایجاد نمایند، زیرا با اجتماع گروهی در این مسجد، مسجد قبا که نزدیک آن بود و یا مسجد پیامبر (ص)، از رونق می افتاد. (و تفریقاً بین المؤمنین).
4. ایجاد پایگاه برای دشمنان خدا و رسول: آنان می خواستند مرکز و پایگاه و کانونی برای کسی که با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود و سوابق سوئش برای همگان روشن بود، بسازند تا از این پایگاه برنامه های خویش را عملی سازند. (22) (و ارصاداً لمن حارب الله و رسوله من قبل)

2. توطئه ترور پیامبر اسلام (ص)

از دیگر عملکرد های بسیار خطرناک جریان نفاق در عصر رسالت، توطئه ترور رسول گرامی اسلام بود؛ منافقین که از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به اسلام فروگذار نمی کردند، در یک اقدام بسیار خطرناک، تصمیم به ترور پیامبر (ص) گرفتند. براساس گزارش های تاریخی در غزوه ی تبوک، منافقان پیش بینی می کردند که این جنگ غیر از دیگر جنگ های پیامبر (ص) است؛ زیرا دیگر جنگ های آن حضرت با عرب و قبایل عربی بود، اما این جنگ با یک قدرت نیرومند، یعنی امپراتوری روم بود. آنان فکر می کردند کار پیغمبر در این جنگ تمام است؛ لذا پیش از جنگ با در خطر دیدن وضع پیامبر و مسلمانان نیات خویش را برملا کردند، اما وقتی دیدند پیغمبر از این سفر موفق برگشت و اینها هم کم و بیش شناخته شدند، با خود گفتند، نکند وقتی ما به مدینه برگردیم پیامبر (ص) تصمیم خطرناکی درباره ما بگیرد و یا سوره ای درباره ما نازل شود و ما را رسوا نماید، از این رو در بازگشت رسول خدا (ص) از غزوه ی تبوک تصمیم گرفتند در گردنه ای میان تبوک و مدینه (عقبه ی هرشی) شبانه شتر رسول خدا را رم رهند تا آن حضرت در میان درّه افتاده و بدین ترتیب کشته شود. آنان به هنگام طرح این توطئه با همدیگر می گفتند: اگر پیامبر (ص) متوجه شد می گوییم شوخی می کردیم و اگر متوجه نشد او را به قتل می رسانیم.
هنگامی که رسول خدا (ص) نزدیک آن گردنه رسید، خداوند وی را از تصمیم منافقین آگاه ساخت، حضرت به اصحاب فرمود تا از وسط دره عبور کنند و خود از بالای گردنه رهسپار شد. عمار یاسر و حذیفه به همراه آن حضرت بودند، یکی افسار ناقه را گرفته بود و دیگری آن را عقب می راند. وقتی بالای گردنه رسیدند، منافقان به منظور عملی کردن مقصودشان جلوتر آمدند، تا خواستند دست به کار شوند؛ رسول خدا (ص) حذیفه را دستور داد تا توطئه گران را دور نماید، توطئه گران از ترس اینکه مبادا رسوا شوند، با سرعت خود را میان سپاه انداختند.
وقتی از گردنه پایین آمدند، حضرت از حذیفه پرسید: کسی از این افراد را شناختی؟ حذیفه جواب داد: خیر، حضرت تمام آنها را تک تک نام برد. حذیفه عرض کرد آیا افرادی را نمی فرستی تا آنان را به قتل برسانند؟ حضرت فرمود: دوست ندارم که عرب ها بگویند بعد از اینکه به کمک اصحابش پیروز شده کمر به قتل آنان بسته است. (23)
گفتنی است که شبیه این جریان در برخی منابع تفسیری، حدیثی و تاریخی به هنگام بازگشت رسول خدا (ص) به مدینه ار حجه الوداع و پس از تعیین امام علی (ع) به جانشینی خویش نیز نقل شده است. (24)

3. طرح محاصره ی اقتصادی

محاصره اقتصادی و ترک داد و ستد از عواملی است که نهضت و جنبش اقلیت با هدف را خاموش می سازد، منتفذان جامعه که بیداری گروهی را به ضرر خود می دانند، از طریق قطع روابط اقتصادی، اقلیت فشرده و بهم پیوسته را به زانو درآورده، از تعقیب راهی که در پیش گرفته اند، باز می دارند. انقلاب ها و اصلاحات همواره از یک گروه کوچک و ضعیف و تهیدست آغاز می گردد و برای به هم زدن این دسته کافی است که سرمایه داران منتفذ، روابط تجاری و اقتصادی و کمک های بلاعوض خود را به آنان قطع نمایند و از این طریق یک نوع گرسنگی و فقر و بیچارگی مصنوعی در جامعه بوجود بیاورند که اقلیت تهیدست ناچار شوند از هدف و ایده ی خود دست بردارند. چنانکه مشرکان مکه در صدر اسلام از این تاکتیک بطور بسیار زننده استفاده کردند و مسلمانان را با گرسنگی طاقت فرسایی دست به گریبان ساخته وادار کردند در شعب ابوطالب با گرسنگی و فقر زندگی کنند. (25)
پس از هجرت رسول گرامی اسلام به مدینه یکی از روش هایی که منافقین برای تضعیف حاکمیت پیامبر (ص) توصیه می کردند، ایجاد مشکلات از طریق محاصره ی اقتصادی بود. توطئه عبدالله بن ابی پیشوای منافقان علیه اسلام این بود که هر نوع معامله با مهاجران و یا کسانی که اطراف رسول خدا را گرفته بودند، ممنوع گردد تا بر اثر مشکلات معیشتی و اقتصادی، یاران پیامبر (ص) از اطرافش پراکنده شوند. (26) وی پس از طرح این توطئه از هواداران خود خواست که آن را عملی سازند. براساس طرح و نقشه ی وی هر نوع معامله با مهاجران و یا کسانی که اطراف رسول خدا را گرفته بودند، ممنوع گردید، تا در اثر مضیقه زندگی از اطراف او پراکنده شوند. (27)
در غزوه ی بنی مصطلق پس از نزاعی که میان مهاجران و انصار بر سر چاه مریسع در گرفته بود، عبدالله بن ابی با اشاره به اطرافیان و طرفداران خویش اظهار داشت: به خدا قسم وقتی به مدینه برگردیم، باید روابط اقتصادی خود را با کسانی که دور رسول خدا (ص) را گرفته اند قطع نماییم تا سرزمین ما را ترک کنند. (28)
قرآن کریم در سوره ی منافقون به این توطئه منافقین این گونه اشاره می نماید:
«هم الذین یقولون لا نتفقوا علی من عند رسول الله حتی ینفضّوا ولله خزائن السموات و الأرض ولکن المنافقین لا یفقهون» (29)
آنها کسانی هستند که می گویند: به افرادی که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند غافل از اینکه خزائن آسمان ها و زمین از آن خداست، ولی منافقین نمی فهمند.

4. طرح اخراج پیامبر (ص) و مسلمانان از مدینه

از جمله اقدامات جریان نفاق، توطئه اخراج پیامبر (ص) و مسلمانان از مدینه بود؛ آنان در این راستا بسیار تلاش نمودند تا طرح و نقشه ی خویش را عملی سازند. نامه ای که قریشیان قبل از جنگ بدر به منافقان مدینه فرستاده و در آن خواستار قتل پیامبر (ص) و یا خروج وی و یارانش از مدینه شده بودند، جریان نفاق را بر اقدامشان مبنی بر اخراج پیامبر (ص) و مسلمانان از مدینه مصمم تر می کرد.
منافقان که این فکر را همیشه در سر داشتند تا روزی زمینه برای عملی کردن نقشه آنها فراهم شود و آنان رسول خدا و یارانش را از مدینه اخراج نمایند، سرانجام در غزوه ی بنی مصطلق، عبدالله بن ابی، رئیس جریان نفاق از این تصمیم و توطئه پنهانی پرده برداشت و آن زمانی بود که کشمکش و نزاع میان دو نفر از مهاجران و انصار بر سر برداشتن آب از چاه مریسع باعث بالا گرفتن نزاع بین مهاجران و انصار شده بود، در اینجا عبدالله بن ابی موقعیت را برای آشکار ساختن نیات و اهداف خویش مناسب تشخیص داده و اظهار داشت: من دیگر خوارترین عرب شده ام. از ابتدا نمی خواستم در این سفر شرکت کنم، گمان نمی کردم که زنده باشم و چنین چیزی را ببینم و نتوانم تغییر وضعیت دهم. آن گاه رو به یاران خود نموده گفت: این نتیجه ی کارهای شماست، آنها را در خانه های خویش جا دادید و اموال خویش را در اختیار آنها گذاشتید، از آنها دفاع کردید و خود را در معرض کشته شدن قرار دادید، در نتیجه بسیاری از زنان شما بیوه شدند و بچه های شما یتیم شدند، در حالی که اگر آنها را اخراج می کردید، به دیگران پناه می بردند. سپس گفت: اگر به مدینه برسیم، عزیزترین مردم (منظور وی، خودش بود) خوارترین آنها را (منظور وی، پیامبر (ص) بود) از مدینه اخراج خواهد نمود. (30) قرآن کریم این ماجرا را در سوره ی منافقون این گونه حکایت می کند:
منافقین می گویند اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون می کنند! در حالی که عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ولی منافقان نمی دانند. (31)
اینکه عبدالله بن ابی اظهار می دارد «اگر آنها را اخراج می کردید به دیگران پناه می بردند» نشان دهنده ی این است که این جریان از قبل تصمیم بر اخراج پیامبر (ص) و مسلمانان داشته اند و سخنان بعدی وی «اگر به مدینه برسیم، عزیزترین مردم خوارترین آنان را اخراج خواهد کرد»، از اقدام جدّی وی حکایت دارد.



دسته بندی : کتابخانه , مقالات , سیره اجتماعی , پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ,

ادامه مطلب

       رحمان نجفی
      04:03 ب.ظ -  یکشنبه 30 آذر 1393

حضرت محمدصلى الله علیه وآله و رویارویى با اشرافى گرى


نویسنده:فاطمه اروجلو




 
رفاه طلبى و اشرافى گرى به عنوان آسیبى اجتماعى هر گاه فرد یا بخشى از جامعه را فرا گیرد، مانند ویروسى خطرناک، خیلى زود به سایر قشرها و طبقات اجتماعى منتقل شده و سلامت جامعه بشرى را تهدید مى کند. رهبران دینى و جامعه شناسان، این آسیب اجتماعى را در جوامع مختلف بررسى کرده اند. شیوه حضرت محمدصلى الله علیه وآله به عنوان رهبرى که مدیریت کلان جامعه را عهده دار بود، الگوى خوبى است براى: 1- شناسایى خصیصه رفاه طلبى و اشرافى گرى در انسان ها و جامعه هاى بشرى، 2- پیش گیرى از ظهور روحیه اشرافى با شناخت نشانه هاى آن و 3- مقابله و درمان آن بر اساس روش هاى آن حضرت، که براى جوامع امروزى نیز راه گشاست.

مقدمه

اشراف و طبقه مرفه در جوامع بشرى از افراد و طبقات تأثیرگذار جامعه اند که رفتار، گفتار و عقایدشان پى آمدهاى مستقیم و غیر مستقیمى بر سایر افراد جامعه، خصوصاً طبقات پایین تر دارد. مردم در طول تاریخ، غالباً به خواسته هاى آنان عمل کرده و بر طبق روش آنها زندگى نموده و رهبرى ایشان را پذیرفته اند. محافظه کارى آنها، انسان ها و جوامع را به محافظه کارى و انحطاط مى کشاند. اشراف براى مطرح کردن خود و کسب اعتبار و جلب احترام دیگران، به حفظ و گسترش نظام منزلتى مى پردازند. عمل اشرافى که در نظام مبتنى بر تمایز اجتماعى رشد و نمو مى کنند، داراى سه شاخصه اصلى است: 1. تن آسایى (تن آسانى)؛ 2. مصرف تظاهرى (مصرف آشکار یا اسراف)؛ 3. محافظه کارى. پیامبران و مصلحان اجتماعى براى اعتلاى مقام انسان و پیشرفت و توسعه جامعه، با آنها به مبارزه پرداخته اند. مقابله با اشراف و اشرافى گرى، از دغدغه هاى اصلى حضرت محمدصلى الله علیه وآله بود. آن حضرت براى مقابله با نظام منزلتى (تمایز ناعادلانه طبقاتى) که زمینه ساز اعمال اشرافى بود و هم چنین براى از بین بردن اعمال اشرافى، کارهاى بزرگى انجام داد. ایشان کوشیدند نظام برابرى و برادرى (اخوت اسلامى) را جاى گزین نظام منزلتى کنند. تشکیل «امت واحده» ثمره کار پیامبرصلى الله علیه وآله بود. رویکرد قرآن کریم در وضع قوانین و هدف گذارى ها و پیامبرصلى الله علیه وآله به عنوان مبلّغ و مجرى آن دستورات الهى، از بین بردن روحیه اشرافى و مراتب منزلتى و جاى گزین کردن روحیه برادرى و برابرى (اخوت اسلامى) و بنیان گزاردن «امت واحده» بوده است.
در این نوشته، با استفاده از «نظریه طبقه مرفه» که اشراف و طبقه مرفه جامعه را توصیف کرده، شاخص ترین اعمال اشرافى شناسایى شده و با تطبیق آن بر اعمال اشراف دوره پیامبرصلى الله علیه وآله، شیوه برخورد ایشان با اشراف و طبقه مرفه بررسى شده است.

ویژگى اشراف

به نظر مى رسد در بررسى خلق و خوى طبقه مرفه (اشراف) اصل «ضایع کردن» 2 با تعریفى که وبلن ارائه مى دهد 3 اساس و پایه نظریه طبقه مرفه است. طبق این تعریف، مفهوم «ضایع کردن» دلالت بر مصرف نامقبول و غیر عاقلانه کالاها و خدمات انسانى ندارد و منظور از این واژه به هدر دادن یا استفاده نادرست از تلاش و مال نیست، بلکه به این دلیل ضایع کردن به شمار مى آید که این مصرف، علاوه بر این که براى زندگى و رفاه فردى که این روش را برگزیده کارى انجام نمى دهد، براى دیگران نیز سودى ندارد و تنها با هدف خودنمایى و مقایسه رشک انگیز توانگرى و تثبیت برترى و تسلط خود بر طبقه و لایه هاى پایینى جامعه صورت مى گیرد، با آن که مى توانست نقش سودمندى هم داشته باشد. شاخص هاى اشرافى گرى در نظر وبلن که با موضوع این نوشته هم خوانى دارد، از این قرار است: «چشم و هم چشمى مالى»، «تظاهر به تن آسایى»، «مصرف تظاهرى»، «لباس؛ نمودى از توانگرى»، «محافظه کارى و کناره گیرى از تولید» و «رعایت امور دینى». توضیح هر مورد در متن آمده است. این نوشته نتیجه تطبیق مطالب کتاب وبلن با داده هاى تاریخى صدر اسلام (دوران مدینه) است.

چشم و هم چشمى 4 مالى

وبلن بر این باور است که افرادى، هم چون پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله که با خلق و خوى استثنایى خود بتوانند براى مدت طولانى، احترام خویش را در نظر اعضاى پایین مرتبه حفظ کنند، انگشت شمارند. از دید وى، قاعده کلى این است که آن دسته از اعضاى اجتماع که ثروت و توانمندى بیشترى دارند، در نزد عامه مردم، از جایگاه شایسته و اعتبار و ارجمندى و آبرومندى بالاترى برخوردارند. در دوره مورد بحث، براى این که شخص در انظار مردم به نیکى شناخته شود، بر اساس معیارهاى قبیله اى، توانایى بدنى، زیرکى، مهارت در جنگ، غنیمت جویى، شرافت خانوادگى، طایفه گرایى، و دارایى، سود بخشى کالاها و افراد از طریق مقایسه اى رشک انگیز5 ارزیابى مى شد. این مقایسه بین صاحب ارزش هاى افتخارآور و دشمن یا دیگر اعضاى گروه که بهره کمترى از آن ارزش ها داشتند، انجام مى گرفت.6 پیامبرصلى الله علیه وآله بعد از جنگ بدر و کشته شدن شمار بسیارى از اشراف قریش، خطاب به یکى از یاران خویش، آنان را این گونه توصیف فرمودند: «اشراف قریش از سرشناسان بودند، اگر آنها را مى دیدى، مى ترسیدى و اگر به تو فرمان مى دادند، اطاعت مى کردى و اگر کارهاى خود را با کارهاى آنها مى سنجیدى، کارهایت را کوچک مى شمردى».7 آن حضرت در این کلام، موقعیت این طبقه و دیدگاه سایر اعضاى جامعه به آنها را بر اساس الگو گرفتن از شیوه زندگى اشراف و نگاه منزلتى جامعه ترسیم کرده اند.

نمونه هایى از صدر اسلام

در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله، بهترین مکان براى فخرفروشى، خودنمایى و کسب افتخار، جبهه هاى جنگ بود که از راه دادن هزینه جنگ، مبارزه و غنیمت جویى به دست مى آمد و در قالب سروده هاى حماسى، به مثابه سند افتخار قبیله و فرد افتخارآفرین، ماندگار مى شد. پرداخت هزینه جنگ بدر از جانب اشراف قریش 8 و سخنان ابو جهل خطاب به عباس عموى پیامبر که از منصب هاى سقایت، پرده دارى کعبه و ریاست ندوه و رفاده، به عنوان نشانه هاى بزرگى و مجد نام مى برد ،9 بیانگر وجود مراتب منزلتى بین مردم است. سوده (همسر رسول خدا) تحت تأثیر همین فرهنگ، سهیل بن عمرو، خویشاوند خود را سرزنش مى کند که چرا تسلیم شده در حالى که مى توانست با بزرگوارى بمیرد.10 قزمان قبل از کشته شدن در جنگ اُحد گفت: «ما فقط براى حفظ شخصیت و حیثیت خود جنگیدیم».11 از سخنان قزمان بر مى آید که حفظ حیثیت و آبروى قبیله از ارزش هاى حاکم بر جامعه بوده است. عروه بن مسعود، از بزرگان و اشراف ثقیف، انسان ها را با معیارهاى منزلتى ارزیابى مى کرد. او مسلمانان حاضر در حدیبیه را اوباشى مى خواند که نه حیثیتى دارند و نه حسبى.12 در واقع، عروه، حسب و منزلت اجتماعى برآمده از ثروت و شرافت خانوادگى را نشانه اعتبار مى دانست.
وقتى که پیامبرصلى الله علیه وآله تصمیم گرفت خراش بن امیه کعبى را که جایگاه اجتماعى بالایى نداشت، براى گفت و گو با اشراف قریش بفرستد، خراش از پیامبرصلى الله علیه وآله خواست که مردى بلند مرتبه تر از او را اعزام کند. برخى از اشراف قریش حتى به خود اجازه مى دادند که خراش بن امیه، مأمور رسول اللَّه صلى الله علیه وآله را بکشند. عمر بن خطاب هم از رفتن پیش اشراف قریش امتناع کرد و عثمان بن عفان را که به قول عمر، او در مکه گرامى تر و داراى خویشاوندان بیشترى بود، معرفى کرد. اشراف قریش، عثمان را به دلیل برخوردارى از شرافت خانوادگى و ثروت پذیرفتند و با او به گرمى رفتار کردند.13
عمر بن خطاب با استناد به ارزش هاى جاهلى و چشم و هم چشمى قبیله اى، صلح حدیبیه را برنمى تافت و آن را خوارى دین مى انگاشت، حتى در حقانیت دین اسلام و رسول خدا تردید مى کرد.14 هم چنین اسید بن حضیر و سعد بن عباده که از اشراف مدینه بودند، با همین نگرش، صلح نامه را باج دادن به قریش تفسیر مى کردند.15
یهودیان خیبر که از اشراف مشهور و قدرت مند منطقه بودند با توجه به جایگاه و مقام خود در میان قبیله ها، گمان نمى کردند که پیامبرصلى الله علیه وآله با آنها بجنگد، چرا که آنها حصارهاى بسیار بلند و اسلحه فراوان و نیروى زیادى داشتند. یهودیان مدینه هم بر این باور بودند که خیبر دژهاى مرتفع بر قلعه کوه ها و آب فراوان و دائمى دارد و در آن هزار زره پوش حضور دارند، از این رو، مسلمانان نمى توانند آن را فتح کنند.16 قریش و عموم اعراب با آگاهى از زیادى شمار یهودیان و اسلحه و استحکام دژهاى خیبر و آمادگى آنها، پیروزى خیبریان را قطعى مى دانستند.17
واکنش اشراف قریش به بانگ اذان بلال بر پشت بام کعبه نشان مى دهد که مراتب منزلتى آن چنان بین اشراف نهادینه شده بود که افرادى، مانند عکرمه بن ابى جهل، صفوان بن امیه، خالد بن اسید، سهیل بن عمرو و سایر اشراف نمى توانستند حضور فردى - به زعم خودشان - دون پایه را در جایگاه تحمّل کنند. آنان عصبانیتشان را از نادیده انگاشتن و رعایت نشدن سلسله مراتب منزلتى، در سخنان خود یا با پوشاندن چهره نشان مى دادند.18 قبیله هوازن خود را افرادى کارآزموده و جنگ جو مى دانستند.19 صفوان بن امیه در جنگ حنین مى گفت: اگر قرار باشد بنده باشم ارباب قرشى نزد من دوست داشتنى تر از ارباب هوازنى است.20

راهکارهاى حضرت محمدصلى الله علیه وآله براى رفع چشم و هم چشمى مالى

پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله براى از بین بردن نگاه منزلتى و رقابت قبیله اى اقدامات زیر را انجام داد:
1- جاى گزین کردن فرهنگ برادرى و اخوت دینى به جاى ارزش هاى منزلتى و قبیله اى؛ پیامبرصلى الله علیه وآله در سخنرانى پیش از جنگ اُحد فرمودند: «هر مؤمنى نسبت به مومنان دیگر، چون سر نسبت به پیکر است که چون به درد آید، همه بدن به درد مى آید».21 مصعب بن عُمیر تحت تأثیر همین تفکر به محرز بن نضله که ابو عزیز بن عمیر، برادر پدر و مادرى مصعب را در جنگ بدر به اسارت درآورده بود، سفارش کرد که مادرش ثروتمند است و فدیه خوبى مى تواند از او بگیرد. هم چنین مصعب، در مقابل اعتراض برادرش ابو عزیز گفت: محرز، به جاى تو، برادر من است.22 این در محیطى است که کمى پیش تر (در دوران جاهلى) «قانون ثار» اجرا مى شد و هیچ قرشى یا مکى، اهالى یثرب را هم شأن و برادر خود نمى خواند.
2- پیامبرصلى الله علیه وآله و خانواده اش با سایر افراد جامعه تفاوتى نداشتند؛ در حدیبیه وقتى هدایا بین مردم تقسیم شد پیامبر و همسرش ام سلمه، همانند دیگران سهم بردند.23
3- در جامعه اى که غنیمت جویى ارزش آفرین بود، تقسیم غنیمت ها به طور مساوى و قرار دادن سهم براى کسانى که به دلیل هاى موجه در جنگ حضور نداشتند و برگرداندن اموال به ناحق گرفته شده به صاحبان آن، مى توانست از اهمیت غنیمت جویى بکاهد؛ عمرو بن امیه، دو نفر از یهودیان بنى عامر را که پیامبر به آنها امان داده بود کشت و رسول خداصلى الله علیه وآله وسایل جنگى و لباس هاى آنها را همراه خون بهایشان فرستاد.24
4- پاى بندى به پیمان؛ یکى از ویژگى هاى اشراف این است که هر گاه مقام و منزلت طرف قرارداد آنها پایین تر باشد یا آن پیمان، منافع آنها را در معرض خطر قرار دهد، آن پیمان را به طور یک جانبه نقض کنند. پیامبرصلى الله علیه وآله براى از بین بردن این خصیصه، این گونه عمل کرد؛ هنگامى که یهودیان و منافقان بعد از شکست مسلمانان در جنگ اُحد به تضعیف روحیه آنان پرداختند، عمر بن خطاب اجازه خواست آنها را بکشد، ولى رسول خداصلى الله علیه وآله نپذیرفت و فرمود: «یهودیان در ذمه ما هستند و من ایشان را بیهوده نمى کشم. من از کشتن بیهوده کسانى که شهادت به یگانگى خدا و پیامبرى من مى دهند نهى شده ام».25
5- جاى گزین کردن ارزش هاى معنوى به جاى ارزش هاى مادى؛ پیامبرصلى الله علیه وآله اسیرانى که توانایى پرداخت فدیه نداشتند بدون دریافت فدیه آزاد مى کردند، از جمله آنها عبید بن عمرو بن علقمه، سائب بن عبید و ابو عزّه عمرو بن عبداللَّه بن وهب بودند. پیامبرصلى الله علیه وآله اسیرانى که قرعه به ایشان تعلق گرفت در ازاى آزادى یکى از مسلمانان آزاد کردند مانند عمرو بن ابو سفیان، از اسیران جنگ بدر که در ازاء آزادى سعد بن نعمان بن اکال آزاد شد،26 ولى از ثروتمندان فدیه خودشان و بستگانشان را گرفت؛ عباس عموى پیامبر مجبور شد فدیه خود و پسران برادرش را بدهد.
6- توجه به توانایى هاى فردى و دیندارى در انتصاب ها به جاى طایفه گرایى و در نظر گرفتن مراتب منزلتى یا دارایى اشخاص؛
7- کوشش در جهت فقرزدایى و کم کردن فاصله فقیر و غنى و دگرگون کردن معیارهاى ارزش انسان ها؛ حضرت محمدصلى الله علیه وآله تقوا و علم را نشانه برترى مى دانست.

معیار ارجمندى و اعتبار چشم و همچشمى مالى

توانایى بدنى، زیرکى، مهارت در جنگ، ثروت مالى و دارایى مالى، غنیمت جویى شرافت خانوادگى، طایفه گرایى، برانگیختن رشک دیگران
روش طبقه مرفه حضور در جنگ و به دست آوردن غنیمت؛ دادن هزینه جنگ؛ داشتن منصب هایى،مانند: فرماندهى، سقایت، پرده دارى، رفادت، ریاست ندوه، انحصار تجارت، داشتن اسلحه جنگى و حصار و قلعه هاى مستحکم، افراد قبیله قریش و قبایل معتبر از منزلت و مقام بالایى برخوردار بودند. یهودیان چون از بنى اسراییل بودند خود را برتر مى دانستند؛ برخوردارى از تخصص در مسائل جنگى که یهودیان، قبیله ثقیف و هوازن، مسیحیان نجران، یمنیان، حبشیان از آن برخوردار بودند.
سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله تقسیم غنایم به طور مساوى بین قوى و ضعیف، اختصاص سهمى از غنایم به بردگان حاضر در جنگ و افرادى که به دلیل موجه در جنگ حضور نداشتند، در انتصاب ها توجه به توانایى هاى فردى و دیندارى، خوددارى از طایفه گرایى، اهتمام به کارهاى تولیدى و فقرزدایى از جامعه، ترویج فرهنگ اخوت و برادرى، جاى گزین کردن ارزش هاى معنوى به جاى ارزش هاى مادى، توجه به مصلحت جامعه و فرد.

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد

حشر - 2. آیاتى که ویژگى کفار، منافقان، متکبران، دنیاپرستان را توصیف مى کند. آیاتى که درباره تقسیم غنایم؛ ویژگى مؤمنان و جامعه اسلامى مى باشد. آیاتى که خداوند را مالک همه چیز معرفى مى کند و این دنیا و ارزش هاى دنیوى را در مقابل آخرت و ارزش هاى اخروى ناچیز مى شمارد.

تن آسایى تظاهرى 27

نمود بارز طبقه مرفه، تن پرورى یا به عبارت دیگر، معافیت و خوددارى از انجام کارهاى سودمند است. شغل هاى معمول و مشخص طبقه مرفه عبارتند از: خدمات دیوانى، جنگ، ورزش و مراسم دینى (مطابق با برداشت این طبقه). انگیزه اصلى طبقه مرفه در پرداختن به این گونه شغل ها که ماهیتى یغماگر دارند نه تولیدى، که بهره کشى مى باشد که فقط در خور زندگى طبقه مرفه است. غنیمت هایى که از طریق غارت و بهره کشى به دست مى آید، به عنوان دست آورد و معیار نمایشى زندگى مرفه محسوب مى شود و دورى گزیدن از کار تولیدى، نشانه بزرگوارى، شایستگى و شرط لازم آراستگى دانسته مى شود و نیز با تأکید بر «ثروتمندى»، فرد، موقعیت اجتماعى خود را به رخ مى کشد. تأکید بر ارزش مندى ثروت، منجر به تأکید بیشتر بر تن آسایى مى شود. تن آسایى تظاهرى که وقت و تلاش انسانى در آن ضایع مى شود، به منظور نمایش ثروتمندى و نیز جلب احترام دیگران صورت مى گیرد. این مسئله در جامعه و گروه هاى همبسته یا کوچکى به کار مى آید که در آن به دلیل آشنایى مردم با یک دیگر و تأثیر شایعات محلى، شخصِ جویاى شهرت مى تواند به زودى انگشت نماى دیگران شود. طبق رسم معمول، تولد در خانواده برتر و داشتن زندگى آسوده و برکنارى از وظایف دون پایه، معیار بالادست بودن فرد است و مسلّم ترین قاعده، رعایت مقررات منزلت ها از جانب افراد فرودست مى باشد. در درک عمومى، این وضعیت، ویژگى ذاتى ارزش برترى شناخته شده است و به همین سبب، حقیرزادگان عوام، سر فرود آوردن و تسلیم شدن در برابر فرادستان را بر خود روا مى دارند. در این نظام منزلتى، یک طبقه مرفه حاشیه اى یا بدلى شکل مى گیرد که وظیفه اش انجام آسایش نیابتى به سود اعتبار طبقه مرفه واقعى یا اصلى است.28 خدمت کاران و افرادى که براى تأمین رفاه طبقه مرفه به کارهاى غیر تولیدى مى پردازند، جزء این گروه اند.

نمونه هایى از صدر اسلام

تلاش اشراف خویشاوند پیامبرصلى الله علیه وآله، هم چون عباس براى تصدى منصب هایى، مانند امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع آورى زکات، به عنوان نشانه بزرگوارى و شایستگى، مصداق تن آسایى تظاهرى مى باشد. عباس، عموى پیامبرصلى الله علیه وآله و ربیعه بن حارث، پسران خود (فضل و عبدالمطلب) را پیش پیامبرصلى الله علیه وآله فرستادند تا آنها را متصدى صدقات نماید.29 درخواست منصب کلیددارى و سقایت از سوى عباس بن عبدالمطلب 30 نیز ممکن است به همین منظور صورت گرفته باشد.

اقدامات رسول خداصلى الله علیه وآله براى مقابله با تن آسایى

پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله براى مقابله با تن آسایى این اقدامات را انجام داد:
1- آن حضرت صلى الله علیه وآله منصب هاى بزرگى، چون امارت، ریاست، فرماندهى و سرپرستى امور اقتصادى را به اشراف و خویشاوندان ثروتمند خود و به کسانى که روحیات اشرافى و نگاه منزلتى داشتند، نداد؛ عباس عموى پیامبر و ربیعه بن حارث پسران خود (فضل و عبدالمطلب) را نزد پیامبر فرستادند تا آنها را متصدى صدقات فرماید، ولى پیامبرصلى الله علیه وآله نپذیرفت.31 عباس عموى پیامبرصلى الله علیه وآله از ایشان خواست که منصب کلیددارى و سقایت را به او وا گذارد. پیامبرصلى الله علیه وآله در پاسخ فرمودند: «کارى را به شما وا مى گذارم که متحمل هزینه اى شوید نه این که از آن درآمد کسب کنید».32
2- ترویج و توسعه کارهاى تولیدى و عمرانى، گسترش عدالت و توجه به مالکیت فردى و جمعى؛ پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله در مقام حاکم جامعه اسلامى، به کارهاى تولیدى مى پرداخت. ایشان براى ترغیب مسلمانان، شخصاً با انجام کارهایى، مانند کلنگ زدن و جا به جا کردن خاک ها و ... با آنها در حفر خندق همکارى مى کرد.33
هدیه رسول اللَّه صلى الله علیه وآله به افراد، مخصوصاً کسانى که روحیه اشرافى داشتند، زمین بایرى بود که باید به دست آن شخص آباد مى شد. پیامبرصلى الله علیه وآله به حسان بن ثابت انصارى شاعر که در رفتار و اشعار او روحیه اشرافى و نگاه منزلتى وجود داشت به سبب عفو صفوان بن معطّل، زمین بایرى واگذار کرد تا آباد کند.34 محمد بن مسلمه که در برخى از جنگ ها فرمانده بود از پیامبر خواست که محوطه گور برادرش را تیول او قرار دهد. پیامبرصلى الله علیه وآله به او فرمود: «به اندازه یک تاخت اسب مال توست و اگر در آن جا زراعت کردى به اندازه دو تاخت اسب براى تو باشد».35 پیامبرصلى الله علیه وآله به دست خود مسجدى در لیّه ساخت در حالى که یارانش براى آن حضرت سنگ مى آوردند.36 آن حضرت صلى الله علیه وآله در سخنرانى قبل از جنگ اُحد فرمودند: «هیچ کس نمى میرد مگر این که به آنچه روزى اوست برسد... در طلب روزى خود به گونه اى پسندیده اقدام کنید... خدا براى شما حلال و حرام را بیان نمود... هر کسى امور ناپسند را ترک کند آبرو و دین خود را حفظ کرده است».37

معیار ارجمندى و اعتبار تظاهر به تن آسایى

پرهیز از کارهاى تولیدى و سودمند و کوچک شمردن آن - نمایش ثروت و قدرت با پیرایه هاى تجملى و دورى از وظایف دون پایه - برخوردارى از زندگى آسوده - شغل هاى معمول طبقه مرفه: خدمات دیوانى؛ جنگ، ورزش و مراسم دینى - انگیزه اصلى در پرداختن به این مشاغل، یغماگرى و بهره کشى است - ضایع کردن وقت و تلاش انسانى براى نمایش ثروتمندى و توانایى مالى
روش طبقه مرفه تلاش اشراف خویشاوند پیامبر، هم چون عباس براى تصدى مناصبى، مانند امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع آورى زکات؛ روحیه ریاست طلبى در افرادى، مانند: ابوسفیان، خالد بن ولید.

سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله سیره نظرى پیامبر
سیره عملى پیامبر

پیامبرصلى الله علیه وآله منصب هایى، مانند: امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع آورى زکات را به اشراف بنى هاشم ندادندبه افرادى که روحیه اشرافى در آنها قوى بود، زمین بایر مى دادند تا آباد کنند - به کارهاى یدى اهمیت مى دادند در دادن امارت، فرماندهى و ریاست، به توانایى فردى توجه داشت. آباد کنند - به کارهاى یدى اهمیت مى دادند در دادن امارت، فرماندهى و ریاست، به توانایى فردى توجه داشت.

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد
آیاتى که راه کار نشان مى دهد

آیاتى که ویژگى طاغوت ها، ملأ، مترفان، کافران، منافقان، متکبران و دنیاپرستان را توصیف مى کند. آیاتى که به هدف آفرینش انسان مى پردازد - آیاتى که به رابطه دنیا و آخرت و نقش عمل انسان مى پردازد - آیات مربوط به رزق و روزى.

مصرف تظاهرى 38

مصرف نمایان (مصرف آشکار یا اسراف) کالاهاى ارزش مند وسیله اى است براى کسب اعتبار و نمایش دادن ثروت مندى در اجتماعات گسترده تر که در آن ولخرجى و تجمل گرایى و مصرف افزون تر، نشانه خوش نامى بیشترى است. مصرف تظاهرى و نمایشى، رکن اصلى پذیرایى هاى پرهزینه و هدیه هاى گران بها بوده است. یک نظام رتبه بندى سازمان یافته در درون طبقه مرفه وجود دارد. کسانى که از لحاظ ریشه خانوادگى یا از نظر مالى و یا هر دو، در بالاترین درجه از سلسله مراتب طبقه مرفه و ثروتمند قرار دارند از نظر جایگاه، برتر از کسانى هستند که دارایى و شرافت ارثى کمترى دارند. این پایین مرتبه ها، به ویژه شریف زادگان مرفهِ ندار (داراى نژاد مرفه) یا آنان که در حاشیه این طبقه قرار دارند، خود را به وسیله یک نظام وابستگى و نمک پروردگى به اعضاى برتر طبقه پیوند مى زنند و از طریق وابستگى به ولى نعمت خود، اعتبار و رفاه بیشترى فراهم مى کنند آنها ندیمان و ملازمان ارباب هستند و چون نماد مرتبه والاى ولى نعمت خویش اند، از این رو، مصرف کننده نیابتى ثروت بى کران او به شمار مى آیند و از سوى او تغذیه و پشتیبانى مى شوند. بسیارى از این افراد و دیگر اشراف پایین مرتبه تر، به نوبه خود مصرف کنندگان نیابتى دارند که همسران، فرزندان، خدمت کاران و ملازمان آنها هستند و وظایفى، چون جنگیدن، امور حکومتى، شکار کردن، مواظبت از اسلحه و ساز و برگ جنگ و مانند آن را براى طبقه مرفه انجام مى دهند.39



دسته بندی : پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم , سیره اجتماعی , مقالات , کتابخانه ,

ادامه مطلب

       رحمان نجفی
      04:01 ب.ظ -  یکشنبه 30 آذر 1393
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو