وفات ابو طالب و خدیجه

وفات ابو طالب و خدیجه

پیش از این گفته شد كه مشركین انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا(ص)انجام مى‏دادند و بیش از همه عموى آن حضرت ابو لهب بود كه چون خود از بنى هاشم بود در آزار بدان حضرت بى پرواتر از دیگران بود و گروهى نیز بودند كه چون صدمه بدنى نمى‏توانستند بزنند در صدد مسخره و استهزاء آن بزرگوار برآمده و خداى تعالى به عنوان مستهزئین آنها را در قرآن ذكر كرده (1) و در آخر خداوند شر آنها را به وسیله جبرئیل از آن حضرت دور كرد و هر كدام به بلیه‏اى گرفتار شده و هلاك شدند ولى با این همه احوال حمایت ابى طالب از آن حضرت مانع بزرگى بود كه آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاى زبانى،و احیانا برخى آزارهاى مختصر دیگر،قدمى فراتر نهند و نقشه قتل یا تبعید آن حضرت را بكشند،اما در این میان دست تقدیردو مصیبت ناگوار براى رسول خدا(ص)پیش آورد كه دشمنان آن حضرت جرئت بیشترى در اذیت پیدا كرده و آن حضرت را در مضیقه بیشترى قرار دادند و به گفته مورخین چند بار نقشه قتل و تبعید او را كشیده تا سرانجام نیز رسول خدا(ص)از ترس آنها شبانه از مكه خارج شد و به مدینه هجرت كرد.

یكى مرگ ابو طالب و دیگرى فوت خدیجه بود كه طبق نقل معروف هر دو در یك سال و به فاصله كوتاهى اتفاق افتاد.

ابو طالب و خدیجه دو پشتیبان بزرگ و كمك كار نیرومند و با وفایى براى پیشرفت اسلام و حمایت رسول خدا(ص)بودند،خدیجه با دلدارى دادن رسول خدا(ص)و ثروت مادى خود به پیشرفت اسلام و دلگرم كردن آن حضرت كمك مى‏كرد،ابو طالب نیز با نفوذ سیاسى و سیادتى كه در میان قریش داشت پناهگاه و حامى مؤثرى در برابر آزار دشمنان بود.

معروف آن است كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت،سه سال پیش از هجرت اتفاق افتاد،و ابو طالب پیش از خدیجه از دنیا رفت و برخى نیز مانند یعقوبى عكس آن را نوشته‏اند و فاصله میان مرگ خدیجه و ابو طالب را نیز برخى سه روز،جمعى سى و پنج روز و برخى نیز شش ماه نوشته‏اند .در كتاب مصباح وفات ابیطالب را روز بیست و ششم رجب ذكر كرده و یعقوبى وفات خدیجه را در ماه رمضان نوشته و گوید:خدیجه دختر خویلد در ماه رمضان سه سال پیش از هجرت در سن شصت و پنج سالگى از دنیا رفت...

ـو پس از چند سطرـگوید:و ابو طالب سه روز پس از خدیجه در سن هشتاد و شش سالگى از دنیا رفت و برخى هم سن او را نود سال نوشته‏اند.

ابن هشام در سیره مى‏نویسد:هنگامى كه بیمارى ابو طالب سخت شد قریش با یكدیگر گفتند:كار محمد بالا گرفته و افراد سرشناس و دلیرى چون حمزة بن عبد المطلب نیز دین او را پذیرفته‏اند اگر ابو طالب از میان برود بیم آن مى‏رود كه محمد به جنگ ما برخیزد خوب است تا ابو طالب زنده است به نزد او رفته و با وساطت او از محمد پیمانى(پیمان عدم تعرض)بگیریم كه ما و او به كار همدیگر كارى نداشته‏باشیم و به دنبال این گفتگو عتبه،شیبه،ابو جهل،امیة بن خلف،ابو سفیان و چند تن دیگر به خانه ابو طالب آمده و پس از احوالپرسى و عیادت گفتند :اى ابو طالب مقام و شخصیت تو در میانه قریش چنان است كه خود مى‏دانى و اكنون بیمارى تو سخت شده و بیم آن مى‏رود كه این بیمارى تو را از پاى درآورد،و از سوى دیگر اختلاف ما را با برادرزاده‏ات محمد مى‏دانى،خواهشى كه ما از تو داریم آن است كه او را به اینجا دعوت كنى و از او بخواهى تا دست از مخالفت با ما و اعمال و رفتار و آیین ما بردارد،ما نیز مخالفت با او نخواهیم كرد و در مرام و آیینش او را آزاد خواهیم گذارد.

ابو طالب به دنبال رسول خدا(ص)فرستاد و چون حضرت حاضر شد جریان را بدو گفت و رسول خدا (ص)در جواب فرمود:

ـمن از اینها چیزى نمى‏خواهم جز گفتن یك كلمه كه آن را بگویند و بر تمام عرب سیادت و آقایى كرده عجم را نیز زیر قدرت و فرمان خود گیرند!

ابو جهل گفت:به حق پدرت سوگند ما حاضریم به جاى یك كلمه ده كلمه بگوییم،بگو آن یك كلمه چیست؟فرمود:آن كلمه این است كه بگویید:«لا اله الا الله»و به دنبال آن از بت پرستى دست باز دارید...

ابو جهل و دیگران نگاهى به هم كرده دستها را(به عنوان مخالفت با این حرف)به هم زده گفتند :آیا مى‏خواهى همه خدایان را یك خدا قرار دهى!براستى كه این كارى شگفت انگیز است!و به دنبال آن به یكدیگر گفتند:به خدا این مرد حاضر به هیچ گونه قول و پیمانى با ما نیست برخیزید و به دنبال كار خود بروید.

هنگامى كه خبر مرگ ابو طالب را به رسول خدا(ص)دادند اندوه بسیارى آن حضرت را فرا گرفت و بیتابانه خود را به بالین ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست كشید آن گاه فرمود:عموجان در كودكى مرا تربیت كردى و در یتیمى كفالت و سرپرستى نمودى و در بزرگى یارى و نصرتم دادى خدایت از جانب من پاداش نیكو دهد،و در وقت حركت دادن جنازه پیشاپیش آن مى‏رفت و درباره‏اش دعاى خیر مى‏فرمود.

در بالین خدیجه

هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابو طالب و آن حادثه غم انگیز نگذشته بود كه رسول خدا(ص)به مصیبت اندوه بار تازه‏اى دچار شده بدن نحیف همسر مهربان و كمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهده آن حال به وى ابلاغ فرمود آن گاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را كه خدا در بهشت براى وى مهیا فرموده بود بدو اطلاع داده و خدیجه را خورسند ساخت.

هنگامى كه خدیجه از دنیا رفت رسول خدا(ص)جنازه او را برداشته و در«حجون»(مكانى در شهر مكه)دفن كرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود به میان قبر رفت و خوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاك روى آن ریخت.

در تاریخ یعقوبى است كه چون خدیجه از دنیا رفت فاطمه(ع)نزد پدر آمده دست به دامن او آویخت و با چشم گریان مى‏گفت:مادرم كجاست؟در این وقت جبرئیل نازل شده عرض كرد:به فاطمه بگو:خداى تعالى در بهشت خانه‏اى براى مادرت بنا كرده كه در آنجا دیگر هیچ گونه دشوارى و رنجى ندارد.

این دو مصیبت ناگوار آن هم در این فاصله كوتاه به مقدار زیادى در روحیه رسول خدا(ص)و بلكه در پیشرفت اسلام و هدف مقدس آن حضرت اثر داشت و كار تبلیغ دین را بر او دشوار ساخت تا بدانجا كه از عروة بن زبیر نقل شده كه گوید:روزى همچنان كه رسول خدا(ص)در كوچه‏هاى مكه مى‏گذشت مقدارى خاك بر سرش ریختند و حضرت با همان وضع به خانه آمد،یكى از دختران آن بزرگوار كه آن حال را مشاهده كرد از جا برخاسته و از مشاهده آن وضع به گریه افتاد و با همان حال گریه مشغول پاك كردن خاكها شد،پیغمبر خدا او را دلدارى داده فرموده:

دختركم گریه مكن كه خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد كرد و گاهى نیز مى‏فرمود:تا ابو طالب زنده بود قریش نسبت به من چنین رفتار ناهنجارى نداشتند.

و اینك چند جمله درباره ایمان ابو طالب

در اینجا قبل از اینكه وارد بحث دیگرى بشویم لازم است چند جمله‏اى درباره ایمان ابو طالبـكه متأسفانه برخى از نویسندگان اهل سنت درباره‏اش تردید كرده‏اندـذیلا براى شما ذكر كرده و به دنبال بحث بعدى برویم،گرچه مطلب از نظر ما و هر شیعه دیگرى مسلم و جاى بحث نیست.

این مطلب مسلم است كه چون پس از شهادت امیر المؤمنین(ع)دستگاه خلافت و زمامدارى مسلمانان به دست بنى امیه و پس از آن به دست بنى عباس افتاد آنها نیز بنى هاشم و بخصوص فرزندان امیر المؤمنین(ع)را رقیب خود در خلافت مى‏پنداشتند و براى كوبیدن رقیب و استقرار پایه‏هاى حكومت خود از هیچ گونه تبلیغ به نفع خود و تهمت و افترا و انكار فضیلت رقیب دریغ نداشتند اگر چه منجر به انكار فضیلت رهبر اسلام و اهانت به شخص پیغمبر گرامى و شریعت مقدسه اسلام گردد.چون براى آنها هدف اساسى و مسئله اصلى همان حكومت و ریاست بود و بقیه همگى وسیله بودند،و این مطلب براى هر محقق و متتبع بى نظر و منصفى قابل تردید نیست.

و ظاهرا براى هر كسى كه كمترین آشنایى با تاریخ اسلام داشته باشد اثبات این مطلب نیازى به اقامه دلیل و برهان،و ذكر شاهد تاریخى و حدیثى ندارد.

تا جایى كه مى‏توانستند فضایل امیر المؤمنین(ع)و هر كس را كه به آن بزرگوار ارتباط و بستگى داشت انكار كرده و در برابر حدیثى در مذمت ایشان به وسیله ایادى خود جعل مى‏كردند .

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه گوید (2) :

«معاویه مردم شام و عراق و دیگران را مأمور ساخت تا در منابر و مجامع على(ع)را دشنام داده و از او بیزارى جویند،و این كار عملى گردید،و در زمان بنى امیه این جریان سنتى شد تا اینكه عمر بن عبد العزیز از آن جلوگیرى كرد.»

و از ابى عثمان روایت كرده كه جمعى از بنى امیه به معاویه گفتند:تو اكنون به‏آرزوى خود رسیدى خوب است جلوى لعن این مرد را بگیرى؟

گفت:نه به خدا،تا وقتى كه خردسالان به لعن او بزرگ شوند و بزرگ سالان با آن پیر گردند .و سپس داستانهایى درباره كسانى كه نسبت به على(ع)عداوت داشته و از معاویه پول مى‏گرفتند و در مذمت امیر المؤمنین حدیث جعل مى‏كردند نقل كرده و اسامى آنها را ذكر مى‏كند مانند ابو هریره،مغیرة بن شعبه،عروة بن زبیر،زهرى و سمرة بن جندب،انس بن مالك،سعید بن مسیب،ولید بن عقبه و امثال ایشان (3) و از هر كدام نیز برخى از احادیث جعلى آنها را ذكر مى‏كند.

و در همین رابطه فضایل بسیارى را از فاطمه زهرا(ع)و بانوى محترم آن بزرگوار و حسن و حسین(ع)و دیگر فرزندان آن حضرت و ابو طالب،جعفر،عقیل،پدر و برادران آن امام مظلوم انكار كرده و علتى جز همین رابطه با امیر المؤمنین(ع)نداشته است.

و به گفته یكى از نویسندگان:

«جناب ابو طالب هیچ جرمى و گناهى نداشته كه این چنین مورد اتهام نارواى كفر و شرك قرار گیرد جز آنكه پدر امیر المؤمنین(ع)بوده،و در حقیقت هدف واقعى در این اتهام شنیع و ناروا فرزند برومند او بوده كه همچون خارى در چشم امویان و فرزندان زبیر و همه دشمنان اسلام فرو مى‏رفت،و از اعمال خلاف و ضربه‏هایى كه مى‏خواستند به پیكر اسلام جوان بزنند جلوگیرى مى‏كرد.

و بسیار عجیب و شنیدنى است كه ابو سفیان پدر معاویه كه در مجلس عثمان آشكارا گفت:سوگند بدانكه ابو سفیان بدو قسم مى‏خورد كه نه بهشتى وجود دارد و نه جهنمى!او مؤمن و پرهیزگار و عادل است،اما ابو طالب و پدر امیر المؤمنین كافر و مشرك،و در گودال آتش است...!» (4)

و گرنه كسى كه با تاریخ اسلام و حمایتهاى بى دریغ ابو طالب از رسول خدا و آیین مقدس آن حضرت یعنى اسلام آشنا باشد و آن همه فداكارى و ایثار او را در این راه از نظر بگذراند،و سخنان و اشعار زیاد او را كه در دفاع از رسول خدا به عنوان پیامبربرگزیده از طرف خدا گفته است بشنود جاى تردید براى او در این باره باقى نمى‏ماند كه او والاترین مؤمنان و سابقه دارترین مسلمانان بوده است.

كسى كه وقتى پیغمبر و على(ع)را مى‏بیند كه نماز مى‏خوانند و على در طرف راست آن حضرت ایستاده به جعفر فرزند دیگرش نیز دستور مى‏دهد تا با آن دو نماز بگزارد و در این باره بدو مى‏گوید:

«صل جناح ابن عمك و صل عن یساره» (5)

و در این باره آن اشعار معروف را مى‏گوید كه از آن جمله است:

ان علیا و جعفرا ثقتى‏ 
عند ملم الزمان و النوب‏ 
لا تخذلا و انصرا ابن عمكما 
أخى لامى من بینهم و أبى‏ 
و الله لا اخذل النبى و لا 
یخذله من بنى ذو حسب (6)

و شخصیت بزرگوارى كه وقتى مسلمانان به حبشه هجرت مى‏كنند قصیده‏اى انشا فرموده و براى نجاشى پادشاه حبشه مى‏فرستد و در آن قصیده مى‏گوید:

لیعلم خیار الناس ان محمدا 
وزیر لموسى و المسیح بن مریم‏ 
اتانا بهدى مثل ما أتیابه‏ 
فكل بأمر الله یهدى و یعصم (7)

و یا در قصیده دیگرى كه راویان شعر و حدیث نقل كرده‏اند درباره آن حضرت گوید:

أمین حبیب فى العباد مسوم‏ 
بخاتم رب قاهر فى الخواتم‏ 
نبى اتاه الوحى من عند ربه‏ 
و من قال لا یقرع بها سن نادم (8)

و یا در جاى دیگر كه گوید:

ألم تعلموا أنا وجدنا محمدا 
رسولا كموسى خط فى اول الكتب (9)

و چون هنگام مرگ آن جناب فرا مى‏رسد فرزندان عبد المطلب را گرد آورده و بدانها مى‏گوید :

«یا معشر بنى هاشم!أطیعوا محمدا و صدقوه تفلحوا و ترشدوا» (10)

و اشعار و سخنان بسیارى دیگرى كه هر كه خواهد باید به كتاب شریف الغدیر و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید(ط مصر،ج 3،صص 318ـ310)مراجعه نماید.و اگر بخواهیم همه را در اینجا به رشته تحریر درآوریم كتاب جداگانه‏اى خواهد شد (11) و آیا كسى بعد از آن همه اشعار و سخنان بسیار مى‏تواند براى تردید در ایمان ابو طالب محملى و توجیهى جز همان كه گفتیم بیابد.

و مضمون سخن ابن ابى الحدید در اینجا جالب است كه مى‏گوید:

این اشعار را وقتى به صورت مجموع بنگریم متواتر استـاگر چه آحاد آن متواتر نباشدـو مجموعه آنها دلالت بر امر واحد مشتركى دارد و آن تصدیق حضرت محمد(ص)است،چنانكه هر كدام از داستانهاى شجاعت على(ع)به صورت خبر واحد نقل شده ولى مجموع آنها متواتر است و براى ما موجب علم بدیهى به شجاعت على(ع)مى‏گردد.و این تواتر مانند تواتر در اخبار سخاوت حاتم و حلم احنف و ذكاوت ایاس و غیر اینهاست كه جاى تردید در آنها نیست. (12)

اكنون پس از ذكر این مقدمه بد نیست بدانید روایاتى كه درباره عدم ایمان ابى طالب و یا ایمان او در پایان عمر و هنگام مرگ،و یا بودن او در گودال آتش وامثال آن رسیده سند آنها بیشتر به همان عروة بن زبیر و یا زهرى و یا سعید بن مسیب باز مى‏گردد (13) كه دشمنى و انحراف آنها نسبت به امیر المؤمنین(ع)آشكار و به اثبات رسیده و یا از كسانى نقل شده كه نزد خود اهل سنت نیز متهم به دروغ و وضع حدیث هستند. (14)

و از نظر علماى شیعه نیز مطلب اجماعى و اتفاقى است چنانكه شیخ مفید(ره)در اوایل المقالات فرموده:

«امامیه اتفاق دارند بر اینكه ابو طالب مؤمن از دنیا رفت» (15)

و شیخ طوسى(ره)در تبیان فرماید:

از امام باقر و صادق(ع)روایت شده كه ابو طالب مؤمن و مسلمان بود و اجماع امامیه نیز بر آن است كه در آن اختلافى ندارند. (16)

و مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گوید:

شیعیان اجماع دارند بر اسلام ابو طالب،و اینكه او در آغاز كار به رسول خدا(ص)ایمان آورد و هیچ گاه بتى را پرستش نكرد،بلكه او از اوصیاى ابراهیم(ع)بوده است... (17)

و از نظر روایات نیز بیش از حد تواتر در این باره از رسول خدا و ائمه اطهار حدیث به ما رسیده كه مرحوم علامه امینى(ره)بیش از چهل حدیث از آنها را در كتاب شریف الغدیر (18) نقل كرده و ما براى تیمن و تبرك به ذكر سه حدیث از آنها اكتفا مى‏كنیم:

1.از ابو بصیر روایت شده كه گوید:به امام باقر(ع)عرض كردم:اى آقاى من مردم مى‏گویند :ابو طالب در گودالى از آتش است كه مغز سرش از آن به جوش مى‏آید؟

فرمود:دروغ گویند به خدا سوگند،براستى اگر ایمان ابو طالب را در كفه‏اى از ترازو بگذارند و ایمان این مردم را در كفه دیگرى،قطعا ایمان ابو طالب بر ایمان ایشان‏مى‏چربد... (19)

2.از امام سجاد(ع)درباره ایمان ابو طالب پرسیدند كه آیا مؤمن بود؟فرمود:آرى!عرض شد:در اینجا مردمى هستند كه مى‏پندارند او كافر بوده؟فرمود:خیلى شگفت است!آیا اینان به ابو طالب طعن زده و ایراد مى‏گیرند یا به رسول خدا؟با اینكه خداى تعالى پیغمبر خود را در چند جاى قرآن نهى فرموده از اینكه زن با ایمانى را در نزد مرد كافرى نگاه دارد!و كسى شك ندارد كه فاطمه بنت اسد از زنهایى است كه به ایمان به رسول خدا سبقت جست و او پیوسته در خانه ابو طالب و در عقد او بود تا وقتى كه ابو طالب از دنیا رفت. (20)

3.شیخ مفید(ره)به اسناد مرفوعى روایت كرده كه چون ابو طالب از دنیا رفت امیر المؤمنین (ع)به نزد رسول خدا(ص)آمده و رحلت او را به اطلاع آن حضرت رسانید،رسول خدا(ص)سخت غمگین شد و بشدت محزون گردید سپس به على(ع)فرمود:اى على برو و كار غسل و كفن و حنوط او را به عهده گیر و چون جنازه او را برداشتید مرا خبر كن!امیر المؤمنین دستور رسول خدا را انجام داد و چون پیغمبر گرامى آمد اندوهناك گشته و فرمود:اى عمو جان صله رحم كردى و پاداش خیر و نیكو دادى!براستى كه در كودكى تربیت و سرپرستى كردى،و در بزرگى یارى و كمك دادى!سپس رو به مردم كرده فرمود:

هان به خدا سوگند من براى عموى خود شفاعتى خواهم كرد كه اهل دو عالم را به شگفت اندازد ! (21)

و در پایان تذكر این نكته لازم است كه چون طبق روایات بسیار جناب ابو طالب ایمان خود را مخفى مى‏داشت و براى اینكه بهتر بتواند از رسول خدا(ص)دفاع و حمایت كند و مشركین در برابر او موضع نگیرند و او را از خویش بدانند اسلام خود را ظاهر نمى‏كرد شاید همین امر براى برخى از برادران اهل سنت سبب اشتباه شده كه‏نسبت كفر به آن جناب داده‏اند،و گاهى نیز شیعه را در مورد این عقیده زیر سؤال برده‏اند كه اگر ابو طالب مسلمان بود چرا هیچ كجا دیده نشد نماز بخواند و مانند فرزندانش و دیگر مسلمانان در نماز آنها شركت جوید؟و چرا در«یوم الدار»و ماجراى دعوت رسول خدا از خویشان سبقت به ایمان به آن حضرت نجست؟و چرا در هیچ یك از مراسم اسلامى شركت نمى‏كرد؟

و همان گونه كه گفتیم پاسخ آن را ائمه اطهار داده‏اند چنانكه در یك حدیث است كه امام صادق(ع)فرمود:براستى كه ابو طالب تظاهر به كفر كرد و ایمان خود را پنهان داشت،و چون وفات او فرا رسید خداى عز و جل به رسول خدا(ص)فرمود كه از مكه خارج شو كه دیگر در مكه یاورى ندارى،و رسول خدا به مدینه هجرت كرد (22) .

و در حدیث دیگرى از آن حضرت روایت شده كه فرمود:حكایت ابو طالب حكایت اصحاب كهف است كه ایمان خود را مخفى داشته و تظاهر به شرك كردند و خداى تعالى دو بار به ایشان پاداش عنایت فرمود. (23)

پى‏نوشتها:

1.خداى تعالى در سوره حجر فرموده: «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركین انا كفیناك المستهزئین» [اى پیغمبر با صداى بلند آنچه را مأمور بدان شده‏اى به مردم برسان و از مشركان روى بگردان همانا ما تو را از شر استهزا كندگان محفوظ مى‏داریم‏]،و اینان پنج یا شش نفر بودند به نامهاى اسود بن عبد یغوث،ولید بن مغیره،عاص بن وائل سهمى،حارث بن طلاطله و پنجمى آنها حارث بن قیس بود كه پیغمبر را تهدید به مرگ كردند و خداوند شرشان را كفایت فرمود به تفصیلى كه در تفاسیر و كتب تاریخى ذكر شده.

2.شرح نهج البلاغه،ج 1(چهار جلدى،چاپ مصر)،ص .356

3.همان،صص 364ـ .356

4.الصحیح من السیرة،ج 2،ص .156

5.اسد الغابة،ج 1،ص 287،شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحدید،ج 3،ص 315،الاصابة،ج 4،ص .116

6.دیوان ابى طالب،ص 36،شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 3،ص .314

7.مستدرك حاكم نیشابورى،ج 2،ص .623

8.دیوان ابى‏طالب،ص 32،شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 3،ص .313

9.سیره ابن هشام،ج 1،ص 373،خزانة الادب،ج 1،ص 261،تاریخ ابن كثیر،ج 3،ص .87

10.تذكره ابن جوزى،ص 5،الخصائص الكبرى،ج 1،ص 87،سیره حلبیه،ج 1،ص 372،اسنى المطالب،ص .10

11.مرحوم علامه امینى نام حدود بیست نفر از دانشمندان و علماى بزرگ شیعه و اهل سنت را در الغدیر(ج 7،ص 400)نقل كرده كه درباره ایمان ابو طالب به طور جداگانه كتاب نوشته و براى كتابهاى خود نامهایى گذارده‏اند مانند كتاب اسنى المطالب فى ایمان ابى طالب،كتاب الحجة على الذاهب الى تكفیر ابى طالب و كتاب القول الواجب فى ایمان ابى طالب.

و چنانكه مى‏دانیم در سالهاى اخیر نیز یكى از دانشمندان عرب در از منطقه احساء و قطیفـاستاد عبد الله خنیزىـكتابى در این باره نوشت و«ابو طالب مؤمن قریش»نام نهاد،و پس از انتشار با سعایت علماى سعودى دولت آنجا او را به زندان افكنده و محكوم به اعدام كردند كه با وساطت مرحوم آیت الله العظمى بروجردى(ره)از مرگ نجات یافته و آزاد گردید.

12.شرح نهج البلاغه،(چاپ مصر)ج 2،ص .315

13.سیرة المصطفى،صص 219ـ .216

14.همان.

15.اوائل المقالات،ص .45

16.تبیان،چاپ سنگى،ج 2،ص .287

17.بحار الانوار،ج 9،(چاپ كمپانى)،ص .29

18.الغدیر،ج 7،صص 400ـ .342

19.همان،ج 7،ص .390

20.همان،ص .389

21.همان،ص .386

22.الفصول المختارة،ص 80،اكمال الدین صدوق،ص .103

23.روضة الواعظین،ص 121،امالى صدوق،ص 366،الغدیر،ج 7،ص 390،شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحدید،ج 3،ص .312




دسته بندی : کتابخانه , مقالات , حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها , پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ,

       رحمان نجفی
      05:55 ب.ظ -  یکشنبه 2 آذر 1393

ولادت رسول خدا(ص)و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خدیجه

ولادت رسول خدا(ص)و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خدیجه

قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)بنماییم،مناسب است به پاره‏اى از بشارتهاى انبیا و پیشگوییهاى منجمان و كاهنان و غیر ایشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زیرا در فصلهاى آینده مورد نیاز واقع خواهد شد.

و ما وقتى روى دلیلهاى عقلى و نقلى دانستیم كه پیغمبر اسلام خاتم پیغمبران و دین اسلام كاملترین ادیان الهى استـچنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقدیمـمى‏دانیم كه به طور قطع در ضمن تعلیمات پیغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرین پیامبر بوده است و نوید و بشارتهایى از آنها درباره ظهور رسول خدا(ص)رسیده است اگر چه شاید بسیارى از آنها به دست مغرضان و تحریف كنندگان تعلیمات انبیا و كتابهاى آسمانى از بین رفته و یا تحریف شده باشد.

اما از آنجا كه بشارت و نوید معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مى‏شود،باز هم سخنان زیادى از پیمبران گذشته در این باره به ما رسیده و از نابودى و تحریف مغرضین جان سالم به در برده است.

و به گفته یكى از دانشمندان:

«مصلحت خداوندى ایجاب مى‏كرد كه این بشارات مانند زیبایى‏هاى طبیعت كه محفوظ مى‏ماند یا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مى‏شود در لفافه‏اى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بیشتر با عقل و دانش‏سر و كار دارند قرار گیرد» (1) .

بشارتهاى انبیاى الهى درباره آمدن رسول خدا

از جمله این بشارتها آیه 14 و 15 از كتاب یهودا است كه مى‏گوید:

«لكن خنوخ«ادریس»كه هفتم از آدم بود درباره همین اشخاص خبر داده گفت اینك خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا بر همه داورى نماید و جمیع بى دینان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دینى كه ایشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دین به خلاف او گفتند...»

كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبیق مى‏كند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به این مطلب كه این آیه از كتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسى(ع)نوشته شده. (2)

و از آن جمله در سفر تثنیه،باب 33،آیه 2 چنین آمده:

«و گفت خدا از كوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوى آنها و درخشید از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با یك قانون آتشین...»

كه طبق تحقیق جغرافى دانان منظور از«پاران»ـیا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نیز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا(ص)است.

و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:16،17،25،26 چنین است:

«اگر مرا دوست دارید احكام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهم خواست و او دیگرى را كه فارقلیط است به شما خواهد داد كه همیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتى كه جهان آن را نتواند پذیرفت زیرا كه آن را نمى‏بیند و نمى‏شناسد،اما شماآن را مى‏شناسید زیرا كه با شما مى‏ماند و در شما خواهد بودـاینها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مى‏فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هر آنچه گفتم به یاد آورد».

كه بر طبق تحقیق كلمه«فارقلیط»كه ترجمه عربى«پریكلیتوس»است به معناى«احمد»است و مترجمین اناجیل از روى عمد یا اشتباه آن را به«تسلى دهنده»ترجمه كرده‏اند.

و در فصل پانزدهم:26 چنین است:

«لیكن وقتى فارقلیط كه من او را از جانب پدر مى‏فرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مى‏كند و نسبت به من گواهى خواهد داد».

و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنین است:

«و من به شما راست مى‏گویم كه رفتن من براى شما مفید است،زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم اكنون بسى چیزها دارم كه به شما بگویم لیكن طاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما را به هر حقیقتى هدایت خواهد كرد،زیرا او از پیش خود تكلم نمى‏كند بلكه آنچه مى‏شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد...»

و سخنان دیگرى كه از پیغمبران گذشته به ما رسیده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاریخ خارج است از این رو تحقیق بیشتر را در این باره به عهده خواننده محترم مى‏گذاریم و به همین مقدار در اینجا اكتفا نموده و قسمتهایى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پیشگوییهاى آنان كه قبل از تولد رسول خدا(ص)كرده‏اند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مى‏گردیم.

پیشگویى‏ها و سخنان كاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مى‏نویسد (3) :ربیعة بن نصر كه یكى ازپادشاهان یمن بود خواب وحشتناكى دید و براى دانستن تعبیر آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خویش احضار كرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد .

آنها گفتند:خواب خود را بیان كن تا ما تعبیر كنیم؟

ربیعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگویم و شما تعبیر كنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولى اگر یكى از شما تعبیر آن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.

یكى از آنها گفت:چنین شخصى را كه پادشاه مى‏خواهد فقط دو نفر هستند یكى سطیح و دیگرى شق كه این دو كاهن مى‏توانند خواب را نقل كرده و تعبیر كنند.

ربیعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطیح قبل از شق به دربار ربیعه آمد و چون پادشاه جریان خواب خود را بدو گفت،سطیح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را دیدى كه از تاریكى بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد !

ربیعه گفت:درست است اكنون بگو تعبیر آن چیست؟

سطیح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در این سرزمین زندگى مى‏كند كه مردم حبشه به سرزمین شما فرود آیند و آن را بگیرند.

پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت یاپس از آن؟

سطیح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربیعه پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت یا منقطع مى‏شود!

گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى‏شود!

پرسید:سلطنت آنها به دست چه كسى از بین مى‏رود؟

گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى یزن كه از مملكت عدن بیرون خواهد آمد.

پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذى یزن دوام خواهد یافت؟

گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسید:به دست چه كسى؟گفت:به دست پیغمبرى پاكیزه كه از جانب خدا بدو وحى مى‏شود.

پرسید:آن پیغمبر از چه قبیله‏اى خواهد بود؟

گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان او خواهد بود.

ربیعه پرسید:مگر این جهان پایانى دارد؟

گفت:آرى پایان این جهان آن روزى است كه اولین و آخرین در آن روز گرد آیند و نیكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.

ربیعه گفت:آیا آنچه گفتى خواهد شد؟

سطیح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.

پس از این سخنان شق نیز به دربار ربیعه آمد و او نیز سخنانى نظیر گفتار«سطیح»گفت و همین جریان موجب شد تا ربیعه در صدد كوچ كردن به سرزمین عراق برآید و به شاپورـپادشاه فارسـنامه‏اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمین عراق سكونت دهد و شاپور نیز سرزمین«حیره»راـكه در نزدیكى كوفه بودهـبراى سكونت آنها در نظر گرفت و ایشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذرـفرمانرواى مشهور حیرهـاز فرزندان ربیعه بن نصر است .

و نیز داستان دیگرى از تبع نقل مى‏كند و خلاصه‏اش این است كه مى‏گوید:تبع پادشاه دیگر یمن به مردم شهر یثرب خشم كرد و در صدد ویرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همین منظور لشكرى گران فراهم كرد و به یثرب آمد.

مردم یثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدینه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكریانش جنگ مى‏كردند و چون شب مى‏شد براى تبع و لشكریانش به خاطر اینكه میهمان و وارد بر ایشان بودند خرما و آذوقه مى‏فرستادند و بدین وسیله از آنها پذیرایى مى‏كردند .

مدتى بر این منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان یهود از بنى قریظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ویرانى این شهر را از سر دور كن و از این تصمیم‏انصراف حاصل نما،و اگر در این كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نیروى غیبى جلوى این كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داریم كه به عقوبت این عمل گرفتار شوى.

تبع پرسید:چرا؟

گفتند:براى آنكه این شهر هجرتگاه پیغمبرى است كه از حرم قریش(یعنى مكه معظمه)بیرون آید،و این شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع كه این سخن را شنید دانست كه آن دو بیهوده نمى‏گویند و از روى علم و اطلاع و خبرهایى كه از كتابها دارند این سخن را مى‏گویند و به همین سبب از ویرانى شهر یثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثیر كرد.و در كتاب اكمال صدوق(ره)است كه تبع در این باره اشعارى نیز سرود كه از آن جمله است:

حتى أتانى من قریظة عالم‏ 
حبر لعمرك فى الیهود مسدد 
قال ازدجر عن قریة محجوبة 
لنبى مكة من قریش مهتد 
فعفوت عنهم عفو غیر مثرب‏ 
و تركتهم لعقاب یوم سرمد 
و تركتها لله أرجو عفوه‏ 
یوم الحساب من الحمیم الموقد

و در پاره‏اى از روایات نیز آمده است كه رسول خدا(ص)فرمود:تبع را دشنام نگویید زیرا او مسلمان شد و ایمان آورد.

و در روایتى كه صدوق(ره)از امام صادق(ع)روایت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدینه)گفت:در این شهر بمانید تا این پیغمبر بیرون آید،و من نیز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به یارى او خواهم شتافت.

و از آن جمله زید بن عمرو بن نفیل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمین حجاز مى‏زیست و به جستجوى دین حنیف ابراهیم بود،و از آیین یهود و دیگر آیینهاى آن زمان پیروى نمى‏كرد و با بت پرستان مبارزه مى‏نمود،و از ذبیحه آنان نمى‏خورد.

و از اشعار اوست كه مى‏گوید:أربا واحدا ام ألف رب‏ 
ادین اذا تقسمت الامور 
عزلت اللات و العزى جمیعا 
كذلك یفعل الجلد الصبور

عامر بن ربیعه گوید:وقتى مرا دید به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بیزارم و پیرو دین ابراهیم و معبود او و اسماعیل هستم و آنها رو به این خانه نماز مى‏گزاردند،و من چشم به راه ظهور پیغمبرى هستم از فرزندان اسماعیل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ایمان دارم و او را تصدیق كرده و گواهى مى‏دهم كه او پیغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را دیدار كردى سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت:چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زید را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت دیدم كه پیروزمندانه گام بر مى‏داشت.

و دیگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مى‏داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسیحیت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مى‏زنند،و بیشتر عمر خود را به صورت رهبانیت دور از مردم و در بیابانها به سر مى‏برد.

وى از حكماى عرب و از معمرین آنهاست كه چنانكه در برخى از تواریخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و یوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نیز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنیا رفت.و رسول خدا درباره‏اش مى‏فرمود:

«رحم الله قسا یحشر یوم القیامة امة واحدة»

[خدا رحمت كند قس را كه در روز قیامت به صورت یك امت تنها محشور مى‏گردد.]

شیخ مفید(ره)و دیگران روایت كرده‏اند كه وى در«سوق عكاظ»عربها را مخاطب‏قرار داده و بدانها مى‏گفت:

«یقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فیه ما لله على الارض دین أحب الیه من دین قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبایعه و ویل لمن أدركه ففارقه».

[قس بن ساعده به خداى یگانه سوگند مى‏خورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نیست كه در روى زمین آیینى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آیینى كه زمان ظهورش بر سر شما سایه افكنده(و نزدیك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دین و آیین را درك كند و با او بیعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گیرد .]

و بارها اتفاق افتاد كه رسول خدا(ص)از افراد قبیله«ایاد»حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آمیز و اشعار او را جویا مى‏شد،و آنان نیز كم و بیش هر چه دیده و یا شنیده بودند براى آن حضرت نقل مى‏كردند.

و كراجكى در كتاب كنز الفواید از مرد عربى كه براى رسول خدا(ص)روایت كرده نقل مى‏كند كه وى گفت:هنگامى براى پیدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بیابانها گردش مى‏كردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در میان دو قبر ایستاده و نماز مى‏خواند،و چون از نمازش فراغت یافت از وى پرسیدم این دو قبر از كیست؟پاسخ داد:

اینها قبر دو تن از برادران من است كه خداى یگانه را با من در اینجا پرستش مى‏كردند و اینك از دنیا رفته‏اند و من بر سر قبر این دو خداى را پرستش مى‏كنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گریان شده اشعارى گفت،و پس از اینكه اشعارش پایان یافت بدو گفتم:

چرا به نزد قوم خود نمى‏روى و در خوبى و بدى آنها شركت نمى‏جویى؟گفت:مادر بر عزایت بگرید ندانسته‏اى كه فرزندان اسماعیل دین پدرشان را واگذارده و از بتان پیروى نموده و آنها را بزرگ دانسته‏اند!

پرسیدم:این نمازى را كه مى‏خوانى چیست؟

پاسخ داد:براى خداى آسمانها مى‏گزارم.

از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدایى دارد،و بجز لات و عزى خدایى هست؟دیدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أیادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدایى است كه آن را آفریده و به ستارگان زیور داده و به ماه تابان نورانیش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامه‏اش قرار خواهد داد،به وسیله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مى‏كند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مى‏دیدم دست خویش راـبه عنوان بیعت و تصدیقـدر دستش مى‏نهادم و به هر كجا كه مى‏رفت به همراه او مى‏رفتم...

و در حدیثى كه مفید(ره)از ابن عباس روایت كرده این گونه است كه مرد عرب گفت:یا رسول الله من از قس چیز عجیبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه دیدى؟

عرض كرد:روزى در یكى از كوههاى نزدیك خود كه نامش سمعان بود مى‏رفتم و آن روز بسیار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را دیدم كه در زیر درختى نشسته و پیش رویش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زیادى گرفته‏اند و مى‏خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه یكى از آن درندگان به سر دیگرى فریاد زد و در این وقت«قس»را دیدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفیقت كه پیش از تو آمده آب بیاشامد آن گاه نوبت توست!

من كه چنان دیدم سخت وحشت كرده و ترسیدم،«قس»متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در این وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در میان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسیدم:این دو قبر چیست؟

و همچنان كه در روایت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حدیث...

و بلكه در پاره‏اى از روایات است كه از اوصیاى رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نیز خبر داد و این اشعار از اوست كه مى‏گوید:

اقسم قس قسما لیس به مكتتما 
لو عاش الفى سنة لم یلق منها سأما 
حتى یلاقى احمدا و النقباء الحكما 
هم اوصیاء احمد،أكرم من تحت السما 
یعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى‏ 
لیس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما

و نیز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة 
بصفین و فى یوم الجمل‏ 
و الزم الثار الحسین بعده‏ 
و احتشدوا على ابنه حتى قتل

و این بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مى‏خواستیم تمامى آنها را كه در تواریخ و كتابها مضبوط است نقل كنیم از وضع نگارش این كتاب خارج مى‏شدیم،و لذا به همین اندازه اكتفا مى‏شود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص)نیز مقدارى از این بشارتها كه از احبار و دانشمندان یهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحیراء راهب،و یا سلمان فارسى و دیگران روایت شده كه ان شاء الله در صفحات آینده خواهید خواند.

و در اینجا با چند بیت از قصیده معروف ادیب الممالك فراهانى كه در این باره سروده است این فصل را خاتمه مى‏دهیم.

مطلع قصیده كه در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آینده نیز مناسب مى‏باشد این است كه مى‏گوید:

برخیز شتربانا بربند كجاوه‏ 
كز چرخ همى گشت عیان رایت كاوه‏ 
در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه‏ 
و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه‏ 
بگذر بشتاب اندر از رود سماوه‏ 
در دیده من بنگر دریاچه ساوه‏ 
و ز سینه‏ام آتشكده فارس نمودار

تا آنكه گوید:

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید 
كارى كه تو مى‏خواهى از فیل نیاید 
رو تا به سرت طیر ابابیل نیاید 
بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید 
تا دشمن تو محبط جبریل نیاید 
تأكید تو در مورد تضلیل نیاید 
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار 
زنهار بترس از غضب صاحب خانه‏ 
بسپار بزودى شتر سبط كنانه‏ 
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه‏ 
بنویس به نجاشى اوضاع،شبانه‏ 
آگاه كنش از بد اطوار زمانه‏ 
و ز طیر ابابیل یكى بر بنشانه‏ 
كانجا شودش صدق كلام تو پدیدار

تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گوید:

این است كه ساسان به دساتیر خبر داد 
جاماسب به روز سوم تیر خبر داد 
بر بابك بر نا پدر پیر خبر داد 
بودا به صنم خانه كشمیر خبر داد 
مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد 
وان كودك ناشسته لب از شیر خبر داد 
ربیون گفتند و نیوشیدند احبار 
از شق و سطیح این سخنان پرس زمانى‏ 
تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى‏ 
گر خواب انوشروان تعبیر ندانى‏ 
از كنگره كاخش تفسیر توانى‏ 
بر عبد مسیح این سخنان گر برسانى‏ 
آرد به مدائن درت از شام نشانى‏ 
بر آیت میلاد نبى سید مختار 
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد 
مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد 
آن سید مسعود و خداوند مؤید 
پیغمبر محمود ابو القاسم احمد 
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد 
این بس كه خدا گوید«ما كان محمد» 
بر منزلت و قدرش یزدان كند اقرار 
اندر كف او باشد از غیب مفاتیح‏ 
و اندر رخ او تابد از نور مصابیح‏ 
خاك كف پایش به فلك دارد ترجیح‏ 
نوش لب لعلش به روان سازد تفریح‏ 
قدرش ملك العرش به ما ساخته تصریح‏ 
وین معجزه‏اش بس كه همى خواند تسبیح‏ 
سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار 
اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را 
وى ساخته شیرین كلمات تو شكر را 
شیروى به امر تو درد ناف پدر را 
انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را 
تقدیر به میدان تو افكنده سپر را 
و آهوى ختن نافه كند خون جگر را 
تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار 
موسى ز ظهور تو خبر داد به یوشع‏ 
ادریس بیان كرده به اخنوخ و همیلع‏ 
شامول به یثرب شده از جانب تبع‏ 
تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع‏ 
اى از رخ دادار بر انداخته برقع‏ 
بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع‏در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

پى‏نوشتها:

1.خاتم پیمبران،ص .494

2.براى تحقیق و بحث بیشتر درباره معناى این كلمات و تطبیق آن با رسول خدا(ص)به كتاب اثبات نبوتـیا راه سعادتـتألیف استاد فقید حاج میرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله علیه مراجعه شود.و همچنین در كلمات آینده و تحقیق در معناى فارقلیط و غیره به همان كتاب رجوع شود.

3.آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل كرده‏ایم تلخیص شده است.




دسته بندی : کتابخانه , مقالات , حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها , پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ,

       رحمان نجفی
      05:51 ب.ظ -  یکشنبه 2 آذر 1393

در کنار بستر مادر مۆمنان

در کنار بستر مادر مۆمنان

حضرت خدیجه


سلام خدا بر همسر رسول خدا صلی الله علیه وآله، سلام خدا بر مادر مومنین، سلام بر کسی که گوی سبقت در پذیرش اسلام را از دیگران ربود[1] و برگزیده خدا شد[2] و در نهایت به مقامی رسید که جز سه بانوی دیگر به آن بار نیافت.

رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود:

«أَفْضَلُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ أَرْبَعٌ خَدِیجَةُ بِنْتُ خُوَیْلِدٍ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ مَرْیَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ آسِیَةُ بِنْتُ مُزَاحِمٍ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ؛ برترین زنان بهشت چهار نفرند: خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمّد و مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم همسر فرعون»‏.[3]

 

از ازدواج تا عروج

26 سال داشت که به همسری رسول خدا درآمد.[4] زندگی مشترک او با رسول خدا 25 سال به طول انجامید که 15 سال آن قبل از بعثت بود.[5]

در سال دهم بعثت، «ابوطالب»، این بزرگ مرد اسلام از دنیا رفت و با رفتن او رسول خدا یاور و پشتیبان قدرتمندی را از دست داد. این غم همچنان بر دل حضرت سنگینی می کرد که داغی بزرگ، قلب مبارکش را سوزاند. با فاصله کمی از رحلت حامی دین، حضرت ابوطالب، یار وفادار رسول خدا و مادر مومنین، «خدیجه کبری» هم چشم از جهان فروبست. این مصیبت جانکاه که سه روز [6] (تا حدود یک ماه هم نوشته اند) پس از مصیبت اول به وقوع پیوست چنان بار غم اندوه را بر قلب رسول خدا افزون کرد که آن سال را سال حزن و اندوه نامیدند.[7]

لحظات پایانی عمر سراسر نور و سعادت این بانو هم جگرسوز است هم حاوی نکات مهم و درس آموز.

 

وصایای خدیجه کبری

زمانی که بیماری او شدت یافت؛ به رسول خدا عرض کرد:

«یا رسول اللّه! اسمع وصایای؛ ای رسول خدا! وصیتهای مرا بشنوید»؛

کسی که تمام ثروت افسانه ای خود را تقدیم اسلام کرده است نه تنها هیچ اشاره ای حتی به بخش کوچکی از آن نمی کند؛ بلکه خود را همچنان مقصر و بدهکار می داند و بابت آن جداً عذر خواهی می کند

یعنی این آخرین سخنان من است که در این لحظات پایانی به شما عرض می کنم. بعد شروع کرد یک یک آنها را بیان کردن:

«أولا، فإنی قاصرة فی حقك، فاعفنی یا رسول اللّه؛ نخست اینکه من در حق شما کوتاهی کردم؛ تقاضا دارم مرا ببخشید».

رسول خدا در پاسخ فرمود:

«حاشا و كلا، ما رأیت منك تقصیرا فقد بلغت جهدك و تعبت فی ولدی غایة التعب، و لقد بذلت أموالك و صرفت فی سبیل اللّه مالك؛ هرگز چنین نیست؛ نه تنها من از شما کوچکترین کوتاهی ندیدم؛ بلکه شما تمام تلاشت را کردی و در تربیت و رسیدگی به امور فرزندان نهایت سختی را به جان خریدی و آنچه از مال دنیا داشتی همه را در راه خدا صرف کردی».

عرض کرد:

«یا رسول اللّه! الوصیة الثانیة؛ أوصیك بهذه- أشارت إلى فاطمة علیها السّلام- فإنها یتیمة غریبة من بعدی فلا یۆذینها أحد من نساء قریش و لا یلطمن خدّها و لا یصحن فی وجهها و لا یرینها مكروها؛

وصیت دوم من این است - در همین حال اشاره کرد به فاطمه سلام الله علیها - این دختر بعد از من یتیم و تنها می شود، مراقب باشید کسی از زنان قریش او را اذیت نکند؛ سیلی به صورت او نزند؛ کسی به روی او فریاد نکشد؛ کاری نکنند که او ناراحت شود».

«و أما الوصیة الثالثة، فإنی أقولها لابنتى فاطمة علیها السّلام و هی تقول لك، فإنی مستحیة منك یا رسول اللّه؛ و اما وصیت سوم که من آن را به دخترم فاطمه علیها السلام می گویم؛ او به شما عرض کند ؛ زیرا حیا می کنم خودم مستقیما از شما بخواهم».

فقام النبی صلّى اللّه علیه و آله و خرج من الحجرة، فدعت بفاطمة علیها السّلام و قالت : ‏

در این هنگام رسول خدا برخاست و از اتاق خارج شد. خدیجه کبری، فاطمه زهرا علیهاالسّلام را به نزدیک طلبید و به او چنین گفت:

حضرت فاطمه

«یا حبیبتی! و قرة عینی، قولی لأبیك: إن أمی تقول: إنی خائفة من القبر، أرید منك رداءك الذی تلبسه حین نزول الوحی؛ تكفننی فیه؛

عزیز دلم! و ای شادی قلبم! به پدرت بگو مادرم می گوید: من از قبر می ترسم درخواست دارم مرا در آن عبایی که هنگام نزول وحی بر تن داشتید کفن کنید».

فاطمه علیهاالسّلام از اتاق خارج شد و پیام مادرش خدیجه را به پدرش رسول خدا رساند. حضرت بلافاصله برخاست و آن عبا را تقدیم فاطمه علیهاالسّلام کرد. وقتی زهرا علیهاالسّلام عبا را آورد حضرت خدیجه علیهاالسّلام بسیار خوشحال شد.

وقتی حضرت خدیجه علیهاالسّلام رحلت کرد؛ رسول خدا، خود، او را غسل داد و حنوط کرد. وقتی نوبت به کفن رسید، جبرئیل امین نازل شد و عرض کرد:

یا رسول الله! خداوند به شما سلام رسانده و به صورت ویژه مورد تحیت و اکرام قرار می دهد و به شما می فرماید:

«إن كفن خدیجة من عندنا، فإنها بذلت مالها فی سبیلنا؛

کفن خدیجه با ماست؛ چرا که ثروتش را در راه ما داد».

سپس جبرئیل، کفنی آورد و گفت:

«یا رسول اللّه! هذا كفن خدیجة و هو من أكفان الجنة، أهداه اللّه إلیها؛

رسول خدا! این کفن خدیجه است که خداوند آن را از پارچه های بهشتی به او هدیه داده است».

رسول خدا همسر مکرمه اش را ابتدا با عبای خود و سپس با آن پارچه بهشتی کفن کرد که به این ترتیب حضرت خدیجه با دو کفن، کفن شد، یکی از خدا و دیگری از رسول خدا.

پیكر پاك و مقدس حضرت خدیجه علیهاالسّلام پس از مراسم كفن و اقامه نماز به دامنه كوه «حجون» برده شد و در نزدیکی مرقد مطهر حضرت ابوطالب به خاك سپرده شد. پیامبر رحمت، خود وارد قبر شدند و جسد مقدس حضرت خدیجه علیهاالسّلام را با دست مباركشان در دل خاك قراردادند.

چقدر دور از این فرهنگند زنان و مردانی که قدمهایی برای اعتلای اسلام برداشته اند و امروز خود را طلبکار اسلام و نظام اسلامی می دانند. بدتر از این گروه کسانی اند که بی آنکه قدمی برای نظام اسلامی و مردم مسلمان بردارند ثروت این مملکت را ارث پدری خود می دانند

در سوگ مادر

تاریخ می نویسد:

رحلت حضرت خدیجه علیهاالسّلام رسول خدا صلی الله علیه وآله را بسیار محزون کرد و فاطمه علیهاالسّلام هم که در فراق مادر غمگین شده بود به پدر پناهنده می شد و می پرسید:

«أینَ أمّی؟؛ مادرم کجاست؟»

جبرئیل نازل شد و عرض کرد: خداوند می فرماید به فاطمه سلام برسان و به او بگو: مادرت در بهشت در خانه ای است که دیوارهایش از طلا و ستونهایش از یاقوت قرمز است و او اکنون در کنار آسیه و مریم است.

حضرت فاطمه علیهاالسّلام با شنیدن این خبر فرمود: «إن اللّه هو السلام و منه السلام و إلیه السلام».[8]

 

نکته ای تحیّرآور

حضرت خدیجه علیهاالسّلام در قبال آن همه تحمل سختی و بذل مال فراوان به اسلام نه تنها ذره ای خود را طلبکار نمی داند، بلکه برای دریافت چند متر پارچه از مال شخصی رهبر جامعه اسلامی حیا کرده و کسی را واسطه می کند.

کسی که تمام ثروت افسانه ای خود را تقدیم اسلام کرده است نه تنها هیچ اشاره ای حتی به بخش کوچکی از آن نمی کند؛ بلکه خود را همچنان مقصر و بدهکار می داند و بابت آن جداً عذر خواهی می کند.

چقدر دور از این فرهنگند زنان و مردانی که قدمهایی برای اعتلای اسلام برداشته اند و امروز خود را طلبکار اسلام و نظام اسلامی می دانند. بدتر از این گروه کسانی اند که بی آنکه قدمی برای نظام اسلامی و مردم مسلمان بردارند ثروت این مملکت را ارث پدری خود می دانند.

 

پی نوشت:

1. «لَم یَجمَعْ بَیتٌ واحِدٌ یَومَئذٍ فی الإسلامِ غَیرَ رَسولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله و خَدیجَةَ و أنا ثالِثُهُما : در آن روز اسلام در هیچ خانه‏اى نیامده بود، مگر خانه رسول خدا صلى الله علیه و آله و خدیجه و من سومین آنها بودم». نهج البلاغة، خطبه 192 ؛ و نیز نقل شده که: «كانَ أوَّلُ مَن أسلَمَ مِنَ الرِّجالِ عَلِیّا، ومِن النِّساءِ خَدیجَة». المعجم الكبیر 19/291 .

2. وَاختارَ (اللهُ) مِنَ النِّساءِ أربَعا: مَریَمُ وآسِیَةُ وخدیجَةُ وفاطِمَة؛ الخصال، ص 225.

3. خصال 1/206.

4. علامه شهیر سید جعفر مرتضی عاملی می نویسد: «سن ازدواج آن بانو با رسول خدا را از 25 سالگی گفته اند تا 46 سالگی؛اما نظری که اکثر مورخین آن را ترجیح داده اند 26 سالگی می باشد»؛ الصحیح من سیرة النبی الأعظم، 2/115-16.

5. دلائل النبوة، 2/72.

6. تاحدود یک ماه و بیشتر هم گفته اند، السیرة الحلبیة 1/346 ؛ و السیرة النبویة (ابن كثیر)، 2/132؛ البدایة و النهایة 3/127.

7. منتهی الآمال، 1/271.

8. امالی طوسی(ره)، 175 ؛ الخرائج و الجرائح‏ 2/529 ؛ الزهراء علیهاالسّلام فی الكتاب و السنة و الأدب 1/100 به نقل از الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهراء سلام الله علیها 21/396-397.

                                                                                                                                                 امید پیشگر

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان




دسته بندی : مقالات , حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها ,

       رحمان نجفی
      07:51 ب.ظ -  سه شنبه 22 مهر 1393
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic